اخبار

دل و دیده

حسین زارعی نژاد

شـبـی یـاد دارم که چشمـم نخـفـت

 

شنیـدم کـــه دیـده  دلـم را  بـگـفت

کـه مـن دیده ام گر بــگریم  رواسـت

 

تـرا خون دل خوردن و بیقراری چراست؟

بگفتا  از آن دم که چشمـم فرو بسته ام

 

شـدم کور و بینـایی ام را ز تو  جسـته­ام

تو ظاهـر را تجسم کردی و مـن باطن او

 

تو مــو می بینــی و من پیــچش مــو

هـر آنچه تو دیدی ، دلم را بدان بـاختم

 

من از آن، بت شیشه ای در خودم  ساختم

زبس دیـدی و یادآن را  سپـردی به من

 

وجـودم شـده بتکـده، وای مـن وای من

گر امشب نداری تـو آرام و تاب و تـوان

 

بسـی بی­قراری مـن گشتـه در تـو عیان

شـده خون  و آه دلم جای اشـکت روان

 

و گرنه کجا تو توانی بیابی از او یک نشان؟

تو گاهی اگر اشک داری به چشمت روان

 

مرا بین که دائم به خون خفته ام این­چنان

شدم خسته از این همه کوری و بَـردگی

 

دلا! تـا به کـی این همه خفـت و بندگی؟

کجا غیرت و همتی تا فرو بندم از تونگاه

 

ببینم خـدا را و دیگر شـوم  سَـر به  راه؟

بسازم ز فولاد سخت، نشتر و تیـشه ای

 

زنـم بر تـو  و هـم بکوبـم  بتِ  شیشه­ای

چشمِ ­سر  را در حریم کبریا  ناید به کار

 

لب فرو بند و رهـایم کـن مـرا ای نابـکار

جلوه  نور الهی، بـارگاهش در دل  است

 

این­مکان والاتر ازآن کعبه­سنگ­و گِل است

آدمـی آن کعبه را با دست خود بنـهاده

 

آدمیـت لیــکن از پـاکی مــن آراسـته

گر بسوزد کعبه،احیـا کردنش آسان بود

 

ور بسوزد دل،خدا کاشانه اش ویـران کند


۱۲ اسفند ۱۳۹۲ ۰۹:۳۳

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید