اخبار

آب بی آبرو

حسین زارعی نژاد

با تو هسـتم آب، ای آب روانِ در فـرات

 

با تو که یک دم نمـی بینی دگر روی ثبات

بـا مـن از ده روز غمناک محرم  بـازگو

 

روز تاسـوعا و عاشـورا  چـه دیدی بازگو

در کـنارت آل معصـوم حسیـن  فاطمه

 

کشتـه گشتند با لب تشنه به تیر حـرمله

بر لب دریا لب دریادلان خــشکیده بود

 

اصغرش­ازتشنگی،­دست پدر جـان­داده­بود

لحـظه افـتادن عکس قمر در قلب تــو

 

از برایم آن دقـایق را بـگو تــو مو  به مو

ماه هاشم­دیدی و­طوفان نکردی از چه رو

 

آب را دادی،  ستــاندی از چـــــه رو؟

ماهِ بی­دست آن­دمی کاُفتاداز دست عدو

 

از چه آغـوشت نکردی فرش او،  بی آبرو؟

در کنار نـاله های یا عمـوجان العـطش

 

اشک شرم­دیدی نگشتی مرهم زخم­تنش؟

آن زمانی که پـدر لب بر لب اکبر نـهاد

 

دیدن این صحنه ­آهی بر دل­ سنگت نهاد؟

هر کجا آتش فتد،آب بــوَد آتش نشان

 

بـودی و آتش فتاد بر خیمه­ها  ای الامـان

کــاش در طوفــان دشــت کـــربلا

 

انـدکی از تشنگی می کاستی زان سرجدا

کــاش طوفـان و خروشــان می شدی

 

مانع بی شرمی شمر بر سلیمان  می شدی

کــاش چون دریــای موسـای کــلیم

 

غـرقه مـی کردی تـو آن شــمر لعــیم

سایبانی برتن عریان و خونین می شدی

 

یا که­ جاری­روی­دشت­گرم­ سوزان می­شدی

از نـگاه کودکان  و ضجـه های تشنگی

 

کاش از صدای شُرشُرِ طنـازیت می­کاستی

وای بر تو ای فرات با این همه شرمندگی

 

آبروی­آب را بردی­توبا این ذلت و بیچارگی

گر گِل آلودی و آرامش نداری  همـچنان

 

خاک عالم بر سرت گشته،  نمی دانی بدان

تا قیامت کیفرت­زار و پریشان­بودن است

 

گربدانی­دردِوجدان­بدتر از خشکیدن است

مانده­ام روز قیامت از خجالت چون شوی

 

آب هم گردی،آب جوشانِ جهنم می شوی

۱۲ اسفند ۱۳۹۲ ۰۹:۳۴

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید