اخبار

جو نامه

عظیم عبداله زاده

بشنو ازجو، چون حکایت می کند

از اساتیدش شکایت می کند

تا مرا از دانشگاه ببریده اند

از نفیرم، مرد و زن نالیده اند

جوجه بسه، دیگر نخواهم هیچ کباب

دوغ هم بسه! بر من حرام است این شراب

هر کسی در کوی ماند یک روز خویش

باز جوید روز دیگر همیار خویش

من به هر دانشجویی نالان شدم

جفت ارشدها و دکترها شدم

هر کسی از فیس خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

گذاشتن از حراست بی کارت مقدور نیست

لیک کس را اختلاط دستور نیست

آذر است این ماه نیست مرداد

هر که این روز را نداند، نیست باد

نیمه ی آذر، غوغایی اندر جو فتاد

جوشش خون است که اندر نی فتاد

همچو جو سیگار و تریاقی که دید

همچو هم اتاقی دمساز و مشتاقی که دید

در غم نمره، در شب ها بی خواب شد

در عوض روزها با چرتها همراه شد

یارها گر رفت گو رو، پول نیست

تو بمان گرچه چون تو غمخوار نیست

هر که جز عاشق ز یارش سیر شد

هر که در فکرش نبود، کلاسش دیر شد

هست سوخته، هیچ غذایی نیست خام

چرت بسه! سخن کوتاه باید و السلام
۱۳ اسفند ۱۳۹۲ ۰۹:۱۲

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید