اخبار

مخرج مشترک

فرید حسینیان تهرانی

می‌خندیم؛ از سرِ عادت       از دست زندگی     از پاهای درازِ دلقکی‌اش
که سایه‌ی بینی‌اش را
روی سقف داغ کولر آبی می‌اندازد
تا سرخ شدنش معنا بگیرد.
می‌خندیم؛
از بُنِ حادثه می‌خندیم
و صورتی که سرخ می‌کنیم از سیلی آن زبانِ سبزی که تو کوچه وزیدن گرفته است
-اگر ببینند-
از حلقوم دلقک محبوب زندگی سگی‌مان بیرون می‌کشند
و فقط او می‌تواند بگوید: "آخ"
که تازه آن "خ" هم از مخرجش خارج شده-نشده
خفه می‌شود به همین غلیظی
و نمی‌گذارند حتا من که عادت کرده‌ام بخندم
و بترسم از این که صدای فریاد واقعی خودم را بشنوم
و بترسم از باد که توی پیراهنم بپیچد
و بترسم از اینکه نسبتم را افشا کنم با کسی که نسبتم با او عین نسبت بهار است با نارنج
                   دهان باز کنم و بگویم
که او روزهای دیگر همین دو حرف را هم                                نمی‌زد
مبادا که خوابِ خرّمِ خلوت هر خری
به مخرج همین "خ"یِ هوچی                     بشکند.


بعد        باران که می‌بارد
نفسی چاق می‌کنم
و گمانِ خام ی‌برم که این خنده از انقباض عصبی عضلات یخ‌زده . . .
اما بند که می‌آید   می‌بینم عشق من جمع می‌کند چترش را
-آن سوی کوچه-
و بی نگاهی به من حتا
-با بینی سرخ-
راه می‌گیرد رو به رویا؛
رویا که نه!

همین زندگی سگی که یک بار می‌شود چشیدش و بعد هی از همان غذا به خوردت می‌دهند تا خوب بمانی:
"یک وقت خراب نشوی زبان بسته!"

همین‌طور خوب می‌رود
که خراب نشود صدای آن مردی که
پشت پنجره‌ی نوار‌چسب‌زده‌ی گِل‌گرفته‌ی غیرت،
مردانگی‌اش را خرد می‌کند
روی مولکول‌های زبان‌بسته‌ی هوا که گیرِ فکّ بسته‌اش افتاده‌اند.
و باز

من

می‌خندم
                          هی می‌خندم؛
با دندان‌های جفت، عادت‌های طاق-
عادت می‌کنم که بخندم
برای تو  

برای مادرم       

پدرم       

برادرم       

و دلداریِ آن دلقک لال
که گوش‌های مرا سفت گرفته است
که دل‌بسته‌ی بلبل راه گم کرده در حیاط خانه‌مان نشوم!

۲۲ اسفند ۱۳۹۲ ۰۹:۵۱

اظهار نظر

میانگین امتیاز کاربران: 0.0  (0 رای)

امتیاز:
 
نام فرستنده:
پست الکترونیک: *  
نظر: *
 
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500