اخبار

تولّد

فرید حسینیان تهرانی

به من                فکر نکن!
دست‌هایت را بشوی از زندگی ِ           من              را توی چاه خالی کن؛
کوچه را کنده‌اند و لوله‌های قطور کار گذاشته‌اند؛
می‌روم تا آن‌ور شهر میان درخت‌های قدیمی و کلبه‌ای که بوی علف می‌دهد تن‌اش،
فوران می‌کنم از ذهن شاعری تکیده که اسم خودش را از یاد برده است
و هر روز با خاطرات ما مترسک‌هایی می‌سازد
از باغ بی برگی‌اش
جلوی بادی که عطر ماتیک ارزان قیمتِ دهان‌های باز می‌دهد.
                                                         باز می‌دهد به ماهی قرمز عید  توری
خودش را بیاندازد در تنگ شیشه‌ای اتاق برهنه‌ات
با آن ساق‌های کشیده و ساقه‌های مرطوب
که کلاله‌ی گل‌هایش ریز‌ریز روی دامن و دامنه‌ی آن تپه‌ی گم
رنگی شده‌اند؛
غنچه‌ی لب‌های کودکی تو که بوی توت‌فرنگی برّاق می‌داد و
                    سکوت کرد در صدا‌کردن من
وقتی‌که وقت                  بسیار بود برای آب‌بازی-
باد‌بازی با جاروی بی‌تاب گیس بافته‌ات؛
جادوی دقایق بی‌برگشت!


برو تا زودتر آن رویم بالا نیامده که تو را بگیرد از دست زندگی و
به نیش‌خند
فاصله‌ی این دو پلک                     نبینمت:
دی است و بوی من می‌دهد هوا-
هوایم را داشته باش که نوبت ناب خودم رسیده است!

۲۲ اسفند ۱۳۹۲ ۰۹:۵۶

اظهار نظر

میانگین امتیاز کاربران: 0.0  (2 رای)
  • فرزاد رفیعیان
  • ۲۴ اسفند ۱۳۹۲ ۱۷:۱۲
  • 0
  • 0
    1

عالى

  • فرید حسینیان تهرانی
  • ۲۵ اسفند ۱۳۹۲ ۱۲:۴۴
  • 0
  • 0
    0

ممنونم برادر


امتیاز:
 
نام فرستنده:
پست الکترونیک: *  
نظر: *
 
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500