اخبار

استخوان هابیل

محمد حسن پاکدامن

ﺑﺮ اﺳﺘﺨﻮان های  ﻗﺒﺮﺳﺘﺎن داغ زدﻧﺪ

از ﺳﻤِﺖ ﺳﺎلهای ﻋﺼﯿﺎن ،

ﻧﺎمهربان ﺗﺮ از دﻳﺮوز ،

ﺑﺮ ﺗﺎﺑﻮﺗﻲ ﭘﺮ ﺷﺮاره ،

ﻛﻪلهیبشﺗﺎ آﺳﻤﺎن ﻣﻲ رﻓﺖ ،

و ﭘﺮده ﭘﺮده ﺑﺎﻻ را ،

ﻣﻲ ﺧﺮاﺷﯿﺪ

زوزه ﻛﺸﺎن ،

ﻓﺮزﻧﺪاِن ﺷﯿﻄﺎن

ﻧﻌﺶ ﻗﺎﺑﯿﻞ را دوﺑﺎره

در ﺳﻮﻣﯿﻦ هزاره

ﺑﻪ ﻗﺒﺮی ﭘﺮ ﻋﻔﻮﻧﺖ ،

ﻣﻲ ﺳﭙﺮدﻧﺪ

ﺳﺎﻣﺮی و ﮔﻮﺳﺎﻟﻪ اش

ﻣﺮﺛﯿﻪ را ﮔﺮم ﻣﻲ ﺧﻮاﻧﺪﻧﺪ

و در اﻳﻦ ﭼﺎووش ﺳﺤﺮ ﮔﻮﻧﻪ ،

ﻟﻌﺎبِ زﺧِﻢ زﻣﯿﻦ و زﻣﺎن ،

رﻳﺸﻪ ﻣﻲ دواﻧﯿﺪ

و اﺳﻄﻮره ی ﺗﻠﺦ ﺑﺮادر ﻛﺸﻲ ،

در اﻳﻦ ﺧﺎﻛﺪاِن ﻗﯿﺮ اﻧﺪودِ ﺗﻨﯿﺪه ﺗﺎر ،

ﺧﺸﺖِ تباهی ﻣﻲ زد

آن ﺳﻮ ﺗﺮ ،

در ﺑﻘﻌﻪ ی زﻳﺎرت

ﻣﻈﻠﻮﻣﺎﻧﻪ

ﺑﺮادری ،

اﻧﺪامِ ﺑﻪ ﺧﻮن ﮔﺮﻓﺘﻪ اش را

رو ﺑﻪ ﺳﻮیِ ﺻﺒﺢ ،

ﻣﻲ ﭘﺎﺷﯿﺪ

و پژواکِ دردش ،

ﻓﺮﻳﺎد ﻣﻲ کرد:

هان و هان

ﺑﺮادران

ﻛﻤﻲ درﻧﮓ

دﺳﺖ ﻧﮕﻪ دارﻳﺪ

ﻣﻦ هنوززﻧﺪه ام

اﺳﺎرتِ اﻧﺴﺎن

ﺑﺲ، ﻏﺮﻳﺐ اﺳﺖ

ﻛﻪ در هیچ فنجانی ،

و در ﻻﺑﻼی هیچ ﻛﺘﺎﺑﻲ ،

ﺗﻌﺒﯿﺮ ﻧﻤﻲ ﺷﻮد

ﭼﻪ ﺳﻮد !؟

ﺳﻜﻪ ی ﺷﺐ ،

اﻓﺴﻮﻧﺶ را ﭘﺪﻳﺪار ﻛﺮده

و در اﺟﺎقِ ﺣﺮاﻣﯿﺎن ،

اﺳﺘﺨﻮاِن هابیل ﻣﻲ ﺳﻮزد و ﺧﺎﻛﺴﺘﺮ ﻣﻲ ﺷﻮد ..

۲۵ اسفند ۱۳۹۲ ۱۲:۵۲

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید