اخبار

آخرین باری که سقط کردم

محمد حسن پاکدامن

در زاﯾﺶِ اﻧﺪﯾﺸﻪ ام

ﺣﺮﻓﯽ ُﮔﻨﮓ، ﺳﻘﻂ ﮐﺮد

ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺳﻘﻂ هایم،

ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﺳﺎزم

ﺷﺎﯾﺪ در ﺑﮑﺮی آن ،

هوسِ ﺗﻠﺦ و ﺷﯿﺮﯾِﻦ زﻧﺪﮔﯽ را ،

از ﯾﺎد ﺑِﺒَﺮم

آﺧﺮﯾﻦ ﺑﺎری ﮐﻪ ﺳﻘﻂ ﮐﺮدم

ﻣﻮﯾﺮگهای ذهن ﺗﺎرﯾﮑﻢ ،

ﮐﻤﯽ ﻗﺪ ﮐﺸﯿﺪ

و ﺗﺎ ﭘﻨﺠﺮه ی ﺑﺎغ روﺑﺮو ،

رﻗﺺِ ﺳﺮاﻧﮕﺸِﺖ دﺧﺘِﺮ آﺳﻤﺎن را

ﺑﺎور ﮐﺮد

هر ﭼﯿﺰی زﻧﺪاﻧﯽ دارد

و زﻧﺪاﻧِﯽ اﻧﺪﯾﺸﻪ ی ﻣﻦ ،

ﺑﯽ روﻧﻘِﯽ ﻟﺒﺨﻨﺪهایی ﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻮقِ ﻣﻮﺳﯿﻘﺎﯾِﯽ ادراک را

در ﺿﺮب و ﺗﻼﻗِﯽ ﻋﺸﻖ و ﻣﻌﺸﻮق و ﻋﺎﺷﻖ ،

ﺑﻪ ﻓﺮاﻣﻮﺷﯽ ﺳﭙﺮده اﺳﺖ

ﮔﺎهی

ﺑﻪ ﻣﺜِﻞ ﻗﺤﻄﯽ زدﮔﺎِن آﻓﺮﯾﻘﺎ

اﺳﺘﺨﻮان ﺟﻤﺠﻤﻪ ام را ﻣﯽ ﻓﺸﺎرم

ﺗﺎ ﺟﻮﺷﺎﻧﺪه ی ﮐﺎﺳﻪ ی ﺳﺮم ،

ﺗﻔﺎﺧﺮو ﭘﯿﭽﺶِ ﻣﻮﯾﺮگ های ﺑﺎﻻ ﻧﺸﯿﻦ ﺳﺮم را

اﻟﺘﯿﺎم ﺑﺨﺸﺪ ،

و همدلی وهمدمی را

ﺗﺎ ﺳﺎﺣِﻞ ُزﻣﺨِﺖ ﻧﺎﺧﻨﻢ ،

ﺑﺎرور ﺳﺎزد...
۲۵ اسفند ۱۳۹۲ ۱۲:۵۳

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید