اخبار

فرشهای نخ نما حرمت داشت

محمد حسن پاکدامن

ﺷﻌﺮهایم را ﺑﻨﺪ ﺑﻨﺪ

ﻣﯽ ﺑﺎﻓﻢ از

رگهای ﻏﯿﺮت

اﯾﻨﮏ

ﺳﺒﺪی ﭘﺮ از

ﺳﯿﺐ های ﺳﺮخ ﮔﻠﻮﯾﺖ

ﻣﺮا ﻣﯽ خواند...

روزﮔاری ﺑﺎ ﺧﻮاﻧﺪن ﯾﮏ ﮐﺘﺎب

هزاران واژه را

دﺳﺖ ﭼﯿﻦ ﻣﯽ ﮐﺮدﯾﻢ

و از ﺳﺒﻮی ﮐﻨﺞ اﺗﺎق

آب را ﻣﯽ ﭘﺮﺳﺘﯿﺪﯾﻢ

دوره ی ﺳﺎدﮔﯽ ﺑﻮد و زﯾﻠﻮ

ﻓﺮشهای ﻧﺦ ﻧﻤﺎ ﺣﺮﻣﺖ داﺷﺖ

و ﮔﯿﻮه ها را ﺑﺮ ﻣﯿﺦ ﻣﯽ آوﯾﺨﺘﻨﺪ

ﺗﺎ ﺧﺎک ﮔﻮد زورﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮ ﺑﺎد ﻧﺮود

ﺣﻮض را ﺑﻪ رﻧﮓ آﺑﯽ ﻣﯽ ﮐﺮدﻧﺪ

ﺗﺎ آب در آن آرام ﮔﯿﺮد

و چند ماهی قرمز ...

ﺧﺎﻧﻪ ها ﮐﻮﺑﻪ داﺷﺖ

زﻧﺎﻧﻪ و ﻣﺮداﻧﻪ

ﻏﯿﺮت از ﭘﺸﺖ در آﻏﺎز ﻣﯽ ﺷﺪ

و ﭼﺸﻢ ها آراﻣﺶ داﺷﺖ

و ﮔﻮش ھﺎ در ﻣﺼﻄﺒﻪ ها ﺗﮑﺜﯿﺮ ﻣﯽ شد ...

ﺑﻮی ﻧﻌﻨﺎع و ﮐﺎه ﮔﻞ

و رﺧﺖ های ﺷﺴﺘﻪ در ﺑﺎد

ﻣﺤﺮم هر ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻮد

و اﺗﺎق هر ﻣﺮد

ﺑﺎ دﺳﺘﺎن ﭼﺮوﮐﯿﺪه و ﻟﻘﻤﻪ های ﺣﻼل

ﻣﺮﮐﺰ ﯾﮏ ﮐﺎﺷﺎﻧﻪ بود ...

ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﺳﺨﺘﯽ ﻧﺒﻮد

ﻗﺤﻄﯽ ﻧﺒﻮد

ﺑﻮد و ﺑﻮد و ﺑﻮد

اﻣﺎ ﺑﻪ وﺳﻌﺖ ﯾﮏ آﺳﻤﺎن

ﺧﺪا ﺑﻮد

ﺻﻔﺎ ﺑﻮد

وﻓﺎ بود ...

۲۵ اسفند ۱۳۹۲ ۱۳:۰۳

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید