اخبار

شعر چهارم

محمدحسین ملکیان

فدای آن گل پژمرده در موی پریشانت

بر این آشفتگی دستی بکش دستم به دامانت

 

اگر از مو طناب محکمی می بافتی، حافظ

نمی افتاد بی تردید در چاه زنخدانت

 

اگر قدقامتت را با صف مستان نمی بستی

یکی خیام را می دید با تکبیر گویانت

 

پی ات افتاده اند از مولوی ها تا غزالی ها

ملاک عارفان و فیلسوفان است چشمانت

 

به آتش می کشد پیش تو سعدی بوستانش را

که توفیقی نه چندان است از وصف دو چندانت

 

کسی سر در نیاورد از پریشانی شاعرها

تو هرگز در نیاوردی سرت را از گریبانت

 

زبان حال هر شعری همین جمله ست، می دانم

همین یک سطر کوتاه: « آمدی جانم به قربانت

 

ولی حالا چرا » حالا که بازی می کند پیری

شبیه کودکان هر روز در عرض خیابانت

۱۶ فروردین ۱۳۹۳ ۱۳:۰۳

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید