اخبار

شعر پنجم

محمدحسین ملکیان

موشک کاغذی بلند شد و پدرم را به اشتباه انداخت

پدرم داد زد: ...هواپیما بمب روی قرارگاه انداخت

 

پدر از روی صندلی افتاد، پاشد و گفت: "یاعلی"... افتاد

سقف با بمب اولی افتاد او به بالاسرش نگاه انداخت

 

تانک از روی صندلی رد شد شیشه­ی عینکم ترک برداشت

یک نفر اسلحه به دستم داد طرفم چفیه و کلاه انداخت

 

خاکریز از اتاق خواب گذشت من و او سینه خیز می­رفتیم

او به جز عکس خانوادگی­اش هرچه برداشت بین راه انداخت

 

...

به خودم تا که آمدم دیدم پدرم روی دستهایم بود

یک نفر دوربین به دست آمد آخرین عکس را سیاه انداخت

 

موشک آرام روی تخت افتاد زنی از بین چند دست لباس

یونیفرم پلنگی او را روی ایوان جلوی ماه انداخت

 

۱۶ فروردین ۱۳۹۳ ۱۳:۰۵

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید