اخبار

شعر یازدهم

محمدحسین ملکیان

غروب بود که با گریه بست ساکش را

حریف بغض نمی شد، شکست لاکش را

 

به کوچه زد، شب ابری، کسی نمی­دانس

هنوز با باران وجه اشتراکش را

 

زمین کوچه تحمل نداشت دامن زن

کشان کشان ببرد دور ِ دور، خاکش را

 

کسی نبود که پشت و پناه زن باشد

کسی نبود که زن راز دردناکش را...

 

هجوم دلهره در خلوت خیابان ها

نگاه هرزه­ی شهر و زنی که ساکش را...

 

پی بهانه نمی­گشت، اهل قهر نبود

عروس ِ هرشب ِ نامردهای شهر نبود

 

زن از نگاه همه می­گرفت رویش را

که کوچه کوچه نریزند آبرویش را

 

صدای بوق برایش عذاب تلخی بود

به خانه برگشتن انتخاب تلخی بود

 

نخواست عاقبت کار او همین باشد

برای شوهر خود  مثل ...(نقطه چین)  باشد

 

چرا که ماندن در بند او تباهش کرد

شبانه روز کمربند او سیاهش کرد

کسی که آینه را پیش سنگ می انداخت

برای پول به هرچیز چنگ می انداخت

 

شبی که حتی پیراهن تنش را باخت

سر قمار به هم پیک خود زنش را باخت!

 

سوار شد که کمی دورتر پیاده شود

قرار شد که مقیم امام زاده شود

 

امام زاده... همان جا که جای ماندن بود

چراغ هاش برای همیشه روشن بود

 

امام زاده...همان جا که سر پناهش بود

همان که مرجع تشخیص راه و چاهش بود

 

امام زاده...همان جای امن بچه گی اش

که وقت گم شدن او، میان راهش بود

 

امام زاده...همان موضع غریبی که

تمام فلسفه ی چادر سیاهش بود

 

امام زاده...همان تکیه ی قدیمی شهر

که با گذشت زمان، باز تکیه گاهش بود

 

نشست، دست توسل بلند کرد و گریست

" میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست"

 

امام زاده! غریبم، غریب، مثل خودت

دلم عجیب گرفته....عجیب...مثل خودت

 

تو بودی و من و او، قول ما که یادت هست؟

میان ما پلی از عشق بود و حیف شکست

 

تو را گواه گرفتم برای زندگی ام

که تا همیشه بمانم به پای زندگی ام

 

و حال آمده ام تا شکایتی بکنم

مگر سبک بشوم، تا زیارتی بکنم

 

تمام سهم من از عشق، بی قراری بود

تمام مهریه ام ، اشک های جاری بود

 

تمام زندگی ام دود بود و خاکستر

تمام زندگی اش  نشئه گی- خماری بود

 

چقدر سوختم و ساختم به پای کسی

که سوخت با من و از ساختن فراری بود

 

قمار و باخت و بردش برای او همه چیز

ولی برای من افسوس و شرمساری بود

 

تمام آنچه که آورده عشق بر سر من

غمم نبود، اگر از سرِ نداری بود

 

چطور می شد اگر مرد خانه ام امروز

 به مهربانی فردای خواستگاری بود

 

بلند شد کفشش را گرفت و رفت، ندید

که کفش شوهر او توی کفشداری بود!

...

امام زاده! منم ، توبه کرده ام ، بپذیر

بگیر دست مرا تکیه گاه شهر، بگیر

 

دوباره آمده ام تا قرار بگذارم

قرار شد بدی ام را کنار بگذارم

۱۶ فروردین ۱۳۹۳ ۱۴:۵۰

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید