اخبار

مریم سلطانی

کسی می کوبد بر در خانه مان

می شتابم که ببینم او کیست

آشنایی به من او بود ولی

جز که جز واژه ی فقر چیزی نیست

او خودش را می کند دعوت تو

من سراسیمه ز او می ترسم

می نشیند و به من می گوید:

من همان فقر پلید و پستم

گرچه بیگانه نبودم با او

ولی هر بار به مکریش راندم

همچو خرمن در میان صحرا

آتشش می زده می سوزاندم

هر چه گفتم که برو زل می زد

او چنان جای خودش را خوش کرد

و صدایم نشنید با تلخی

که مرا اهل مرا ناخوش کرد

فقر ویرانگر برو از خانه ام

با همه محنت ز تو رنجیده ام

من نمی خواهم چنین ویرانگری

هر زمان بر ساز تو رقصیده ام

باز کردم همه ی درها را

برود  و برود  در گوری

تا که هیچ کجا نباشد فقری

نزنیم خنده بر او مجبوری

۱۸ فروردین ۱۳۹۳ ۲۰:۲۹

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید