اخبار

رفتن

محمد شهبازی پویا

این پاها دیگر بدرد برگشتن نمی خورند

باید رفت

رفت

آنقدر رفت

تا  سرتاپا  رفتاری از  رفتن شد

شنبه شد

یکشنبه

دوشنبه

جمعه

شنبه

بهار

زمستان

تابستان

کوچه پر از تنهایی بود

کوچه پر از تنهایی شد

پنج و نیم عصر آمد

پنج و نیم عصر هست

دلتنگی هست

دستگیره در هست

این جا هست

آنجا هست

گاهی هست

وقتی تو می گویی نیست   هست

برف می بارد

 سفید هست

ترک روی  دیوار هست

زرد هست

آبی هست 

وقتی تو می گویی نیست   هست

وقتی تو می گویی

زرد رفت

آبی رفت

برف رفت

گریه رفت

خنده رفت

باید این پاها را از بیخ برید

در جعبه ای گذاشت

به کسی هدیه داد

به کسی که رفته است   

و پای برگشتن ندارد

۱۹ فروردین ۱۳۹۳ ۲۱:۲۸

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید