اخبار

دلم گرفته

اکبر آزادپور

دلم گرفته

دلم پر است

مثل گوری دسته جمعی که

هرگز کشف نمی شود

قلب غریزه ایست برای زنده ماندن این گرگ

که خودش را استتار می کند با من

هر چه وحشی تر فکر می کنم

زخمی تر میفهمم منطق طبیعی بشر را

با اختراع اسلحه

من بدون لباس ضد گلوله

هممرگ این جسد

که روی بازویش خالکوبی شده

سلطان قلبها مادر

مشکوکم به مردمی

 که یک لحظه هم به سردخانه ها فکر نمی کنند

آاااااااه چقدر دلم به حالت  می آید غریبه

می خواهم ادامه ی این شعر را

آنقدر گریه کنم

تا یخ زده از گلوی بی خانمانی /

بیرون نیاید در این شبهای سرد

که زنی کادوی تولد کودکش را با اشک باز می کند

آکاردئون و عینکی سیاه

حالا سکوت پرده را بکش روی صورتم

و فکر کن به روزی

که در روزنامه ها به مرگ طبیعی می میرم

گوش کن من دردهای زیادی را خند یده ام

تولد یک دلقک چقدر دردناک است.

۱۹ فروردین ۱۳۹۳ ۲۱:۵۶

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید