اخبار

سرگیجه

لیلا تقوی مطلق

                                   از زبان یک بیمار افسرده

 

من مثل یک سرگیجه، می مانم بین زمین و آسمان گاهی

تب می کنم، دلشوره می گیرم از حرف های دیگران گاهی

 

یک وقت هایی مثل کوه یخ، در انجمادم، قطبی ام، ماتم

اما به وحشت می کشد کارم، مانند یک آتشفشان گاهی

 

مادر نمی گوید که می داند، اما خودم حس می کنم، شاید-

می بیندم در حال خندیدن با گریه های بی امان گاهی

 

این بار هم نسخه وجودم را در نفرتی موهوم می پیچد

اما نمی بخشد به چشمانم یک خواب آرام شبانگاهی

 

من؟ ... هیچ چیزم نیست ... می دانم؛ دیوانگی؟ این ها همه حرف است

تنها کمی روحم پریشان است از دوری ات ای مهربان؛ گاهی –

 

یک اتفاق خیس را مردم یک سنگ قبر ساده می دانند

نه... تو ... هنوز ... اینجا ... بگو هستی ... ظاهر شو در چشمانشان گاهی

 

من مشکلی مانند یک دردم، درمان من مرگ است باور کن

این را خودت گفتی که مشکل را حل می کند تنها زمان گاهی

۲۰ فروردین ۱۳۹۳ ۱۰:۲۱

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید