اخبار

نسیمِ روشنِ بهتی وزید در شبِ من

محمد پیرانی

نسیمِ روشنِ بهتی وزید در شبِ من

شبی که نام تو روییده بود بر لبِ من

 

و هفت دریا پاشویه­ی تنم کردند

که تا فروبنشانند لحظه­ای تبِ من

 

به روشناییِ آیینه­ها سفر کردم

خیال، محملِ من بود باد مَرکبِ من

 

رها و روشن هم­چون ستاره­ها شده بود

دلِ همیشه شب­­آلوده­ و معذّبِ من

 

زلال نور، شبی چکّه­چکّه می­بارید

به کام خستگیِ از عطش لبالب من

 

حضور چلچله­ها بود و باغ پروانه

و شعرخوانیِ چشمانِ بی­مخاطبِ من

 

شبِ شُکوه، شبِ شور بود و شیدایی

شبی که نام تو روییده بود بر لبِ من

 

۲۰ فروردین ۱۳۹۳ ۱۵:۳۶

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید