اخبار

گفتی که بردار از سرم دست، برداشتم دست از سر تو

محمد پیرانی

گفتی که بردار از سرم دست، برداشتم دست از سر تو

خط زد زمانه تا همیشه نام مرا از دفتر تو

گفتی که بردار از سرم دست، برداشتم دستی که یک عمر

شب‌های تنهایی گرفتم در زیر باران بر سر تو

حالا چه فرقی دارد اینکه باشیم با هم یا نباشیم

وقتی که عشق و مهربانی خط می‌خورد در باور تو

باید که گل می‌کرد یک روز بر پیکرم انبوهی از زخم

اما چرا آن روز اکنون؟ اما چرا با خنجر تو؟

در نیمه‌ی راهیم، برگرد! راه درازی مانده در پیش

با آرزوی شور و شادی در روزهای بهتر تو

۲۰ فروردین ۱۳۹۳ ۱۵:۳۹

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید