اخبار

دست خالی

محمد علی زارعی لمراسکی
در باز شد اما پدر با دست خالی آمده
بشکسته دل بار دگر با دست خالی آمده
مادر دوباره جمع کرد این سفره ی بی مایه را
زیرا پدر با چشم تر با دست خالی آمده
هی گریه دارد این پسر مادر مرا قوتی بده
با گریه ای سمت پسر با دست خالی آمده
گوید بخواب خواهم که من اشب غذایی آورم
کی گفته بابا از سفر با دست خالی آمده
در دل همی گوید پسر ای گوشه ی قلب پدر
بابا به خونی در جگر با دست خالی آمده
اشکان بابا کودکش از خواب بیدارش کند
فهمید از چشمان تر با دست خالی آمده
گریان به کوچه میدود، همسایگان کاری کنید
چون بار دیگر این پدر با دست خالی آمده
همسایه ای یکباره گفت:خاموش ای طفل صغیر
چون حاج آقای کبر با دست خالی آمده

این بار دستش خالی از مهری برای تو بود
نی حاجی اینبار از سفر با دست خالی آمده
حجت قبول همسایه اش، نوشت سفر ای بی خبر
همسایه ای که بی خبر با دست خالی آمده
آرام خوابید این پسر اما نه گویی مرده است
حاجی ز حج با بار زر با دست خالی آمده
مادر خودش بفروخت تا کام پسر شیرین کند
بعد از غم شب تا سحر با دست خالی آمده
بابا زخجلت کشته شد، مادر ز غم بفروخته
حاجی ز راهی پر خطر با دست خالی آمده
حاجی خدا ننگت دهد، حجت همی نارت شود
یارب بده مرگش اگر با دست خالی آمده
در شام (تاریک)دگر باری قلم خواهم زدن
کاین شعر هم بی شور و شر با دست خالی آمده

۲۱ فروردین ۱۳۹۳ ۱۵:۱۶

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید