اخبار

اهل حالم

محسن موسوی زاده
اهل حالم  !
پیشه ام ، مهروزی است .
کوله بارم پر از دوست داشتن است .
گاهی کنار جویی، 
کاغذی هم تابزن،
مردم بگویندش کاغذ وتا؛
یا چند خطی بنویسم بر آن .
یا کنار نارونی
به تماشای غروب ، بنشینم .
کبک ها که به به چه زیاد ،
دسته دسته دور و برم می چرخند در دل کوه،
لک لکی هم که تازه دوستم شده است .
روی کلبه ای در دل دره، نشسته است .

گاهی کنار تخته سنگی،
یا در سایه سار درختان کنار رودی ، جویی؛
آرام بخوابم ، فارق از نام
بی خیال از ننگ .

گاهگدار شعر هایی بسرایم ساده بی ابهام،
مضرابی به سنتوری
یازخمه به تاری بزنم ،از ته دل،
که بدرد هیچکس نخورد ، جز خود من  !

چه کنم ،
اهل حالم من،
چیز دیگر گر شنیدید ؛
باور نکنید .
سوگند به باران ،
به بارانی که همیشه در آن می رقصم،   
همینم که گفتم ؛
به جان مادرم زمین ،
 
همینم که هستم .

خرقه ایم هم داشتم ،
که جا ماند به جایی ؛
چیز ی نمانده، که به بادش بدهم .
دست هایم خالی است،
تا بیاویزد به سنگی که بروم بالای کوه،
یا بزند آبی خنک به روی آفتاب سوخته ام،
از پس ساعت ها بیابان گردی .

خوبیش این است ، همه می شناسند مرا  .
از گرگ بیابان تا شبنم صبح ،

آنقدر هستم سبک، که نسیم، می بردم تا سر کوه،
آنقدر پر شور، که با سگ ها بدوم تا دل دشت .
آنقدر آزاد از بند تنم،
که بالاتز از عمو لکلک ، فراتر از عقاب ،
پرواز کنم از سر کوه .

زبان برگ و آب و آتش ،
زبان گل و سنگ را ،
بهتر از زبان مادری می فهمم .
اسپندی دود کنم چشم نخورم .
آنها هم زبان مرا آگاهند .
آنها هم همگی ، چو من ، اهل حال هستند ،زیاد .

قصه ی بلند درخت ارس را هم دوست دارم .
قارچ هایی که هنگام بهار ،
با صدای رعد ،
زیر باران شدید، می آیند از خاک برون ،
دوست دارم ، تا مرز جنون .

اهل بارانم ،
اهل عشق،
دلم لب ریز دوستت دارم هاست،
اهل حالم من .
۲۱ فروردین ۱۳۹۳ ۲۲:۵۲

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید