اخبار

روزگار ما

محمدرضا فرهمند موحد
وزید باد سیاهی و حال باغ چنان شد
که خوشه‌ها همه خشکید و مستی از همگان شد

بخند تا که شکوفد گلی به حسرت این دشت
برس به داد بهاری که گریه گریه خزان شد

نه آب تا که بشوید نه نور تا که ببینیم
به ابرهای سترون دوباره ماه نهان شد

دریغ در قفس آیند قمریان گرسنه
بخشکد این چمن آخر که جان ودیعه نان شد

نشسته‌اید چو مرداب و در خیال که دریا
دریغ موجی و اوجی؛ دریغ آنچه نه آن شد

زبس که زاغ به غوغا مجال باغ گرفته است
چه سود نغمه بلبل، که گوش خلق گران شد

سکوت کردم و دیدی چگونه مرد حقیقت
ز یاوه‌های هیاهو ، یقین دچار گمان شد

به سرنوشت سپاریم و برکنار نشینیم
که ایستاده سر راه و هرچه خواست همان شد

۲۱ فروردین ۱۳۹۳ ۲۳:۴۸

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید