اخبار

ضامن آهو

الهه زاهدی

ضامن آهو

 

مادر برایم قصّه می گفت

در کودکی هایم همیشه

بعضی از آنها مانده یادم

در عمق جانم کرده ریشه

 

از بهترین ِ قصه هایش

یک قصّه بود از مرد و آهو

آهوی ترسانی که در دشت

می رفت هی این سو و آن سو

 

صیاد و یک یوز شکاری

دنبال  می کردند او را

آهو که تنها بود در دل

می گفت یاری کن خدایا

 

چشمان آهو دید آنوقت

جایی که امن و آشنا بود

آنجا پناه آورد ، آخر

یک هدیه از سوی خدا بود

 

 

یوز شکاری دست برداشت

از صید آن آهوی خسته

انگار که پاهای آن یوز

با بند هایی گشت بسته

 

صیاد قصّه با خودش گفت

آنجا چه رازی دارد آخر

که گشته آهو در امان و

آرام باشد یوز دیگر

 

صیاد بعد از پرس و جویی

فهمید که آنجا کجا هست

هست آن مکان پاک و مقدّس

چون مدفن ِ آقا رضا هست

 

آری امام هشتم آنجا

شد ضامن آهوی تنها

این قصّه باشد یک حقیقت

از معجزات سرور ِ ما

***

 

 

 

این قصّه را دارم به خوبی

من همچنان در خاطرِ خود

من می کنم امروز تعریف

آنرا برای دختر ِ خود

۲۲ فروردین ۱۳۹۳ ۱۱:۲۸

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید