اخبار

استیصال

محمد فروهر

فریادِ بی امان زنی، مرگِ پیرمرد! 
بس گشته ام، نبود! تو هم بیش از این مگرد

دنبالِ چاره ای به فرار از کمندِ این،
ترجیع بندِ زندگی ام که: درد و درد و درد

رسوا نمود، عاقبتم این بخارِ آه...
آه...ی که از نبودِ «تو»، در آن هوای سرد

چندین قدم کنارترم، یک پتوی چرک
تقدیرِ جسمِ یخ زده ی مردِ دوره گرد!

سعدی به گوشِ حافظ و حافظ به گوشِ مرد 
او با هزار پرده ام از بین اشاره کرد:

ایمان بیاوریم به ایامِ بی فروغ،
«ایمان بیاوریم، به آغازِ فصلِ سرد»
***
«قیصر» به جنگِ جنگ رسیدیم و کشته اند،
ما را به جرمِ حمله به حمله، جنگِ با نبرد!
۲۲ فروردین ۱۳۹۳ ۱۲:۱۷

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید