اخبار

همسفر قصه ی من قصه ی شیرینی نیست

مجتبی قراگوزلو
همسفر قصه ی من قصه ی شیرینی نیست
مختصر عرض کنم حال سخن چینی نیست
من هنرپیشه ی خندان درون گریانم
واقعیت همه ی آنچه که می بینی نیست
سنگک وماست فقط هست بفرما وببخش
سفره ی کارگری سفره ی رنگینی نیست
او که در عالم بالاست خودش میداند
حاجتم در تبق آدم پایینی نیست
مرگ اگروقت شناس است بتازد، درمن
بیش ازاین تاب خودآزاری وغمگینی نیست
دل به دنیای دل آزار نباید هم بست
به وفاداری این فاحشه تضمینی نیست
گریه در حال نوشتن چه صفایی دارد
گرچه این شعر پراز دغدغه آیینی نیست

عارض از شاعریم باهمه ی طبع ترم

چه بلاها که سر شعر نیامد به سرم

مثل افراد گرفتار درآتش دائم

نگرانم نوزد شعله ای از دور وبرم

پدرم خواست که شاعر بشوم اما من

بارها گفته ام این را که مبادا پسرم

ضعف اعصاب مرا غربت شعرم رو کرد

مثلا شاعر این شهر خرابم خبرم

شعر ناب است وحسادت من ویک قوم حسود

قاتق نان که نه ،شدقاتل جانم اثرم

من ازاین کوچه که سر میشکنند آدمهاش

بگمانم نتوانم سر سالم ببرم

مثل سربازضعیفی که حریفش قدر است

ناامیدانه به سمت هدفم حمله ورم

من مجنون کتک خورده ی از آدمها

به کدام عادل دیوانه شکایت ببرم

فندکم قاتل بلفطره شعرم شده است

بسکه از خیر غزلهای خودم میگذرم
۲۲ فروردین ۱۳۹۳ ۱۳:۰۸

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید