اخبار

جدایی

سیروس اسدی
این جا بمان،مرو، باگریه گفت: مرد...
افتاد مثل برگ، پیچیدمثل درد
این بار آخراست می بوسدش به ناز
این بار اول است این مرد، گریه کرد
در لابلای یک تقویم کهنه دید،
یک باغ خاطره، سرسبز نه، که زرد
زان عشق آتشین،برجا نمانده است
جز اشک های گرم،بر گونه های سرد
یک روز می رود از پیش تو به قهر...
این را شنیده بود، زان پیر دوره گرد
حالا رسیده است آن روز شوم و باد،
یر دشت تکیه داد، با مرد گریه کرد...

۲۲ فروردین ۱۳۹۳ ۲۲:۳۷

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید