اخبار

شیدایی

سیروس اسدی
ای آن که!زند عشق تو از سینه جوش
بانوی غزل های من، ای! چشمه ی گل نوش
در یاد منی، گرچه به یاد تو نیایم
فریاد زنم، نام تو را، با لب خاموش
هم باغ دلم سبز شد از جلوه ی رویت
هم صبح امیدم زده سر،زآن بر و، زآن دوش
هم ، دل ز شکرخنده ی تو، می رود از دست
هم شیوه ی چشمان توأم ،می برد از هوش
چون اشکِ به پا ریخته ای، رفته ام از یاد
چون وعده ی تو، می شوم از یاد فراموش!
جز سایه ی چشم تو،مرا نیست، پناهی
در هَروله ی این شب زندیقِ سیه پوش
بر باد چه سرها شد و صبحی ندرخشید!
بیهوده چرا موج زند، خونِ سیاووش؟
فریاد، که از فتنه ی بیداد، نیاسود
تا صبحدم این،چشم بلا دیده ی من، دوش

                                                  
۲۲ فروردین ۱۳۹۳ ۲۲:۳۸

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید