اخبار

حتی نگفتی نه مرا قابل نمی دانی

محمد توحیدی چافی
حتی نگفتی نه مرا قابل نمی دانی
من دوستت می داشتم زیبای گیلانی 
 باید مسافر بود و حال مانده رافهمید 
عاشق نبودی و چنین دلسنگ می مانی
 عمری پریشان تو بودم کاش می دیدم
یک لحظه از زلف پریشانت پریشانی
 من از عبور لحظه های بی تو دلتنگم
تو از گذار روزها بامن پشیمانی
 کافر نمی خوانم ترا در عشق شاید هم
در عشقبازی با رقیب من مسلمانی
 یک شب بیا با دست های پر زشالی تا
شاید که در دل باز شوری نو برویانی
 آرام تر بر بستر روحم قدم بگذار
نذر همان شب ها که بر من رفت و می دانی
 شیرین منیژه  نام خوبت را نمی دانم
آری همان زیبا که نقل شب نشینانی


۲۳ فروردین ۱۳۹۳ ۲۱:۲۱

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید