اخبار

حادثه آمده بود نرود

صابر ساده

حادثه آمده بود نرود

مانند بغضی دیر ساله

جامانده در گلوی دختران شهر

که هیچگاه نترکیدند

مانند خون جریان یافته در ریشه ها

مانند دردی که جهیزیه ی مادرانمان است

مانند رفتنت

و رفتنت که تنها  برایم ماند

اصلا کاش بر نگردی

این حادثه با رفتن ماندگار می شود

کاش برنگردی

و هرگز برنگرد

و کاش برنگردی

و هرگز نپرس چه بر سرم آمد

حادثه این بار آمده بود اتفاق نیفتد

دست از سر شهر برندارد و نرود

که سر در آورده بود از اتاق زایمان

می گریست و گوشه ای از جهان منفجر می شد

و بی شک آن زمان موسم خیانت بود

موسم اشک

و حادثه سر در آورده بود از بی چراغی

از موسم ترس

از غبار سرما

از فصل اندوه سر در آورده بود

کاش بر نگردی

و هرگز بر نگرد

و کاش برنگردی

من آرام نشسته ام

فیلمم را می بینم

جهان تخمه ای ست شکسته

تفش می کنم روی هوا

 اصلا هر جا دلش خواست حادث شود

بی شک آنجا کسی می میرد

و روزنامه ها

اخبارها

 اشتباه فکر می کنند سر از حادثه در می آوردند

حادثه سر در آورده بود از من.

و این حادثه است که در قلم ها جاری ست

از  توپ ها شلیک می شود

 بالای دار می رود

کشته می شود

و این حادثه است که پیراهنم

پرچم صلح را بلند می کند

و من در این میان

فقط نگران بغضی هستم

وامانده در گلوی دختران شهر

مبادا بترکد

آه اگر برگردی

 دختران شهر با تو یک صدا گریه سر می دهند

آه اگر برگردی

درختان با تو مویه می کنند

دختران و درختان میراث زمان اند

ترجمان صبح اند و اندوه

و مادران...

آه اگر برگردی

چه چیزی جهیزیه ی دخترانمان می شود؟

برنگرد

برنگرد

برنگرد

من خودم می دانم چگونه بغض هزار ساله را خفه کنم

می دانم کجای جهان را منفجر کنم

من خودم می دانم این ترس مرا خواهد کشت

 و به روی هیچ کس نخواهم آورد

وقتی پاهایم را روی هم  می اندازم

موسیقی گوش می دهم

سیگار دود می کنم

درست این زمان بیشترین ترس را دارم

به روی هیچ کس نخواهم آورد

حادثه نام دیگر من است

و هزاران سال است افتاده ام به جان گلوی شهر

به جان ریشه ها

به جان جهیزیه ی مادرانمان

و حادثه نام دیگر من است

هرگز برنگرد تا متوجه نشوی

و به شکلم نخند

درختان شهر با تو مویه سر خواهند داد

و دخترانی که هنوز سهم تبرها نشده اند

با تو گریه می کنند

آه به شکلم نخند

می دانم هر روز تغییر بیشتری می کنم

،

دیوارهای تنهایی

تا جایی که زورشان برسد

به آدمی فشار می آورند

و این تنها حادثه ای ست

که از دست من خارج است.

و این بزرگترین حادثه ای ست

که از دست من خارج است...

 

۲۴ فروردین ۱۳۹۳ ۰۹:۰۴

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید