اخبار

برخیز مادرم

صابر ساده

تقدیم به همه ی مادران مهربانی که در بستر بیماری هستند و تقدیم به احساس موجود در دیالوگ فوق العاده ی استاد اکبر عبدی در فیلم شاهکار مادر اثر استاد زنده یاد علی حاتمی :

"مادر مرد از بس که جان ندارد" ...

 

برخیز مادرم

برخیز از این بستر لعنتی

برخیز و به رقص درآ خانه را

لال شوم که قلعه ات

این آشپزخانه

بی سرلشگر نماند،گاه

برخیر و صبحانه ات را بچین

که فرزندانت دیریست به یغما نبرده اند خوانت را

آه این مبل عجوزه

چگونه بی حیا در برت گرفته است،چنین کج رفتار

و میل های بافتنی ات

زمستان را رها کرده اند تا به خانه بیاید

برخیز مادرم

محمدت به خانه آمده ست

مبادا اینگونه غذای سرد فرو برد در حلقوم

مگذار کزین بیشتر

دست خانه بر تو دست درازی کند

برخیز مادرم

صادقت به خانه آمده ست

با فرزند دست گل ترش

به تو بسپاردش و آسوده به سر کار برود.

برخیز و برکن این قبای درندشت پیری را

هیچت اینگونه مبینم باری

که گرد سپیدی بیخود کرده است از گیسوانت رد شده باشد

و کاش درِخسته ی کوچه بودم

و کاش ساعت پر خمیازه ی اتاق بودم.

برخیز و مرا شاداب نگاه کن

آن زمان که چشم به راه دیر آمدن هایم بودی

به در

به ساعت حسودی ام می شد

هیچت اینگونه مبینم باری

کاش دختری می داشتی که عصای دستت می بود

نه!

نه!

زبانم لال

هیچت با عصا مبینم هرگز

و کاش دستم به خستگی می رسید و درهم می دریدمش

که دیگر بی جا کرده باشد به سراغت بیاید

آه سماورت خاموش مباد

من ترس دارم از چای کم رنگ کیسه ای

من ترس دارم بهار بیاید و سبزه ات آماده نباشد

من ترس دارم پاییز بیاید و گردو ها را نشکسته باشی

من ترس دارم تابستان بیاید و برای پدر شربت نیاوری

برخیز مادرم

برخیز

بیماری غلط کرده است سمتت آمده باشد

برخیز و هزار بار دیگر بگو:

شام آماده ست صابر

سر از کتاب ها بردار و اندکی کنار ما بنشین

خیالت آسوده باشد

وقت برای از دیگران سرودن همیشه هست

روزگار نامراد است

بیشتر کنارم بمان

شاید همین املت

آخرین بهانه ی با هم بودنمان باشد.

 

 

ـ برای گفتن از مادر جز این زبان ،زبان دیگری را شایسته ی بیان احساسم نمی دانستم ...

۲۴ فروردین ۱۳۹۳ ۰۹:۰۵

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید