اخبار

از خواب برخاستم

صابر ساده

از خواب برخاستم

روزی که صدای در

تمام خانه را پر کرد

در گوش اتاق پیچید

قاب عکس نیمه را برداشت و دسته جمعی

ما را به استقبال پاکتی برد که از تو رسیده بود

پدرم یعقوب

نمازش را جلوی درگاه می خواند و

راه در را بلد بود

و من نگران نبودم

چادر مادرمان در دستم بود

مرا در پنج سالگی نگه داشته بود

در بازار

در آب نبات چوبی

در بازی بچه ها نگه داشته بود

و من نگران نبودم

بیست و شش سال تمام در پنج سالگی ام بودم

تو را برایمان آورده بودند و سی درصد پدر را

هفتاد درصدت را روی مین جا گذاشته بودی

صد در صد مادرمان را نیز

این اعداد مرا نگران نمی کرد

چادر مادرمان مرا در پنج سالگی بغل کرده بود

در حالیکه گل هایش را

در جیب سالها پیش تو

در پاکت اکنونی ریخته بود

و من غرق شدم در سکوت پدر

و من برای چندین سال گم شدم در راه پله

و ما اندازه شدیم در قاب عکس

و تو هفتاد درصدت را جا گذاشته بودی

نگران بودی از درس عقب بمانم

سی درصد گل ها را فرستادی برای من

و من تو را در چادری پنهان کردم

که سالها پیش

در کوچه افتاد و صاحبش را خاک با خودش برده بود

با سی درصد تو

با پنج سالگی ام در خیابان قدم می زنم

تنهایی مان را

به پست چی داده بودیم ببرد دفن کند

و ما دیگر شاد بودیم

کنار هم بودیم

خانواده بودیم

و من با قاب عکسی دسته جمعی

در روز قدم می زدم

در شب قدم می زدم

و مردم به یکدیگر

مردی بیست و شش ساله را نشان می دادند

که آب نبات به عکس تعارف می کرد

و من نگران نبودم

و من دیگر نگران نبودم.

۲۴ فروردین ۱۳۹۳ ۰۹:۰۵

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید