اخبار

هزاران سال

صابر ساده

هزاران سال

پیشتر از آنکه فکرش را بکنیم

مرده بودیم

ناتوان تر از آنکه بتوانیم

در برابر کتاب های کهنه از خودمان دفاعی بکنیم

و ما

دردهای متحرکی که سالها

نمی دانستیم می رویم

یا بر می گردیم

ترسمان از مرگ نبود

در میدان اصلی شهر

با زنجیرهایی بر گردنمان

با زنجیرهایی بر دستانمان

با زنجیرهایی بر پاهایمان به دنیا آمده بودیم و

می جنگیدیم

و ترسمان از زنجیرها نبود که مبادا ضخیم تر شوند

مادرانمان دردهای بی شماری کشیده بودند و

ضجه های بلندتری زده بودند

تا همچون عرق سردی

جا مانده از پیشینیانمان بر زمین اتفاق افتادیم

و ترسمان از اتفاق های نیفتاده نبود

آنقدر مهم بودیم

که هیچ رسانه ای ما را پوشش نمی داد

و هر زمان اراده می کردیم

می توانستیم خاک شراب خورده را کنار بزنیم

به شهرهای شخم نزده برویم و

 تاج هزاران فرمانروای بی گناه را زیر آب ببریم

و ترسمان از فرمانروایان نبود

از تاریخ نبود

از خاک پیر نبود

از گورهای چشم به راه در کاخ ها نبود

ترسی که ما را به کشتن داد

از خنده های پیرزنی بود

نشسته کنار تنوری خاموش

از کودکی کتابی کهنه را ورق می زد

ورد می خواند

و به خودش قول داده بود اگر روشن شود

برایمان نان خواهد پخت.

۲۴ فروردین ۱۳۹۳ ۰۹:۰۸

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید