اخبار

هیچ قرنی مثل اکنون مرا آزرده نکرد

صابر ساده

هیچ قرنی مثل اکنون مرا آزرده نکرد

از کوه های قاف بگیر

که لرزیدند از جنازه ی پرندگان

تا بلندترین قله های به گل نشسته که شکستند

و از نهنگ هایی که محل امن پیغمبران بودند و

 روزی خودکشی کردند

تا اصخر یوطی های مدام صلیب خورده ی تاریخ

و تا حراهای بی تکرار...

هیچ قرنی مثل اکنون مرا آزرده نکرد

آن روزها همه می شناختندم

امروز هم شهر با من آشناست

من مقدسی هستم که تعبیر واژه هاست در بطن اکنون

واژه بر می خیزم

واژه می پوشم

واژه می خورم

واژه می خوابم

دیروز قدیس شهر بودم

امروز ابله بی درد روزگار

حالا برای گفتنت

خودمان را بر می دارم

سیگارهایم را ورق می زنم

و در گوش غارها

کنار قاب عکس پدر جدهایم

از تو سخن می گویم...

می دانی؟

یکیمان ابله باشیم بهتر است

تو همان انسان دیروزی باش

و من

واژه گرد هر روزی خواهم ماند.

۲۴ فروردین ۱۳۹۳ ۰۹:۱۱

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید