اخبار

خاتون باران ندیده

فرنگیس شنتیا

 یک پنجره ابر دلم می خواهد

و   روزهای   خیس با تو بودن را

چه کنم ؟

 خاتون شیشه ای قحطی بارانم

ایرادی ندارد

اگرآسمان هم از من برید

 برای مترسکی که برصلیب  تنهایی اش کشیده اند

فرقی نمی کند

سبز بمیرد یا خاکستری

صبر کن پائیز بیاید

 می گویمت تکیده شدن یعنی چه

و می بینی چگونه یک نفر

که از توهم بیشتر چشم های مرا می خواهد

جنازه ام را زیر باران رها خواهد کرد

صبر کن پائیز بیاید

باورت می شود که رسولی از گورها بر می خیزد

و قتل عام می کند آن بادبادک های ولگردی را

که لکه دار می کردند حرمت پرواز را

از دیوارهای فروریخته فردا ها نگو

راستش را بخواهی دلم به بن بست عادت دارد

از آن ساده ترین اتفاق حرف بزن

آن ساده ترین اتفاق

که طرحی از صمیمیت آفتاب و شمعدانی بود

و  نوید جشن روشن باران را

در خیابان های آخر شب می داد

چشمهای تو نگذاشتند

چشمهای تو نگذاشتند

وگرنه می گفتمت

که از عشیره آدم برفی ها هستم

و سردسیری ام سردسیری

نمی خواهم

دیگر نمی خواهم با دستهای محرومت قصر ماسه ای برایم بسازی

از نفرین مرغ های دریایی تنم می لرزد

یک حنجره فریاد فقط  می خواهم

تا کوچه را ویران کنم از اندوه زنانه خویش

چه کنم ؟ خاتون عقده ای قحطی سامانم

 

۲۵ فروردین ۱۳۹۳ ۰۲:۱۰

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید