اخبار

بی چتر در حوالی چهارشنبه ها

فرنگیس شنتیا

 می بینی ؟

از همه اهل خیابان بی چترترم

ایستگاه آخر که رسیدیم

در ویرانه آغوشت پناهم ده

قول می دهم باران که نبارید

برای همیشه خدا ترکت کنم

بانو خطابم مکن

 سالهای سال است که دیگر

دیگر از آدمک ها بدم می آید

از سگ ها ،بادبادک ها و مترسک ها

نگو چرا دلت خوش نیست

 یادت نمی آید ؟

  گوشه و کنار  آن  چهارشنبه های    

  زنی بی رژ لب ،بی  کلاه گیس وحتی  ناخن مصنوعی

با  پیراهنی  پراز چرک و چروک

که دکمه هایش در هیچ شب بی نانی باز نمی شد

و مردی که هوای هیچ خیابانی به او نمی ساخت

یادت نمی آید ؟

ما غرورمان را باج دادیم و به راه افتادیم

 با صورتک هایی تحقیر شده که شکل هیچکداممان نبود

 چند شنبه بود؟

چند روزمانده به شیمی درمانی آن گلوی باد کرده از سکوت ؟ 

نگاه کن

ایستگاه آخر رسیده ایم

خدا کند همیشه باران ببارد

 

 

۲۵ فروردین ۱۳۹۳ ۰۲:۱۱

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید