اخبار

چهره رنگ پریده

عماد اسدی

چهره رنگ پریده
گرمای آشنایی...همدردی
سالهاست فراموش شده در دستانش
شانه های لهیده اش را به زور با خود می کشید
تمام تَنَش
پر شده بود از تاول
از زخم های چرک و متعفن خاطره
و خیال...این افیون
هنوز در رگانش جاری بود
خسته از تقدیر از احساس
خسته از انسان
مسافری بین گذشته و حالا
شاعر گذشته و پیامبر دیوانگان ،حالا
با تمام توان مانده
با آخرین جرعه از افکار خویش
فریاد زد:
"های...با شمایم دیوانگان
به رستگاری قسم...
فردا سیل واژگان از این کویر به اقیانوس می رسند..."
کلمات در آوار خنده گم شد...اما
آخرین شعر را سرود
فردا
وقتی صبح،با صدای مرغان دریایی آغاز شد
شهر
یکسره به خواب نه... به آب رفته بود...

۲۵ فروردین ۱۳۹۳ ۰۲:۲۶

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید