اخبار

برف می بارید

عماد اسدی

برف می بارید...
تیربار تقدیر بود و صدای فاجعه
از دوردست می آمد...
سینه های سوخته،بوی باروت می داد
از سوراخ جمجمه ها
آزادی در حال فرار بود
برف می بارید...
برف ،آرام فاجعه را پاک می کرد
و می پوشاند
چون مادری که نیمه شب،فرزندش را
برف می بارید...
حضور لاشخورها
خبراز میهمانی با شکوهی می داد
و هنگام تانگوی آواره ها...دندان ها
با پوست و گوشت وخون
زوزه ی گرگ ها،این رقص شبانه را تکمیل می کرد...
صبح
لاشه ی آزادی پیدا شد
میان چنگال های کرکسی که یخ زده بود
برف می بارید...


۲۵ فروردین ۱۳۹۳ ۰۲:۲۷

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید