اخبار

رژ بی رنگ

غلامرضا سلیمانی

روی آیینه ، آه صبح به صبح ، بوسه و حسرتِ رژِ بی رنگ
در خودش پیر می‌شد و می‌سوخت ، گریه و غربتِ رژِ بی رنگ
- مردِ در خواب - را زنی عاشق ؛ عطر صبحانه ، عطر نان شده است
این‌که پنهان ببوسدش ، شده است    صبح‌ها عادت رژ بی رنگ

تخت خوابِ دوتایی غمگین ، مرد ، گرگی که - سنگ خوابیده -
بی‌خیالِ لبان شعله‌ورِ  - زنِ در شهوت رژ بی رنگ -

ذهن مرد از زنان کوچه پر است ، ذهن زن خیس شکّ و گریه و زجر
روی میز مابلِ این تخت ، نیمه شب  وحشت رژ بی رنگ

می‌رسد خانه با رژ پررنگ ، عطر زن‌های توی ماشینش
مرد، پا روی پا و سیگاری فووووووت ، در صورت رژ بی رنگ

تلفن ، سایلنت شک شک شک... زن ، سوال و جواب : چک چک چک...
می‌زند  آنقدر که تا بیرون  بزند نفرت رژ بی رنگ

زندگی خرج داشت شاغل بود ، زن فقط چند لحظه غافل بود
رژ پررنگ خانه آمده بود ، باز بی دعوت رژ بی رنگ

 

سکته گاهی شبیه ترمز ، می/کشد افسار آدم بد را
ویلچر ، مرد ، گرم شد بدنش
                                   باز با ژاکت رژ بی رنگ...

 

۲۵ فروردین ۱۳۹۳ ۱۲:۰۳

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید