اخبار

نطفه ای در دلم از قصه پشیمان شد و رفت

امینه بولاقی

نطفه ای در دلم از قصه پشیمان شد و رفت

دختر کوچکم ازخانه گریزان شد و رفت

هرچه کردم مگر آرام بگیرد درمن

تا،رخِ ماتِ مرا دید پریشان شد و رفت

بغض ها پشت سرهم همگی ابر شدند

شبنم کوچک من کودکِ باران شد و رفت

تا خزان ضربه زنان برتنه یِ سبزم خورد

برگِ ازشاخه جدامانده هراسان شد و رفت

چادرم را که رها کرد زمستان شده بود

دیدم او را وسط همهه پنهان شد و رفت !

۲۵ فروردین ۱۳۹۳ ۱۵:۲۷

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید