اخبار

تو را با لبهای بسته آوردند

حسین رحمانی

 

تو را با لبهای بسته آوردند

با لبخندی که گوشه ی چشمشان جمع شده بود

هنوز صدای سرباز ها می آمد

صدای زخمها

باید صدایت را جمع می کردم

در کلاه آهنیت میریختم

و پشت همین تپه سنگر می گرفتم

*

برگ های زیادی ریخته بود

کسی نمی دانست پاییز کی تمام می شود؟

جنگ بوی باروت را تغییر داده بود

لحن باد را تغییر داده بود

شکل درد را

 

 

 

 

 

۲۵ فروردین ۱۳۹۳ ۲۲:۰۰

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید