اخبار

مشق دیشب سخت بود

رضا هاشمی بنی

مشق دیشب سخت بود

می نوشتم

از در و دیوار

 تمام واژه ها

مردگانی که می کردم بیدار

 

واژه بود و واژه بود و واژه بود

بتانی که من سجده می کردم بر آنان

خستگی

اما  مادرم می گفت بنویس

پدر می گفت بنویس

 

خواــــب صدایم می کرد اما جیر جیر ک همدم بیداری ام می شد

تکه تکه باز می گفت بنویس

 

روی انگشــــت وسط تاولی افتاده بود

اما همان تاول باز می گفت بنویس

تکلیف معلم بود  :

بنویس هر چه می دانی بنـویس

 

از سوســـک شروع کردم که در چنگ یک عنکبوت

داشــت جان خود را تسلـیم می کرد

ســــرانجام

تا برآمد واژه آخر به ذهنم

قلم رفت و کاغذی را پیدا نکردم

کاغذی که فقط گوشه اش باشد سفید

 

معلم گفت  : چرا آخر ؟

گفتم :

هر چه در چشم بود کاغذم را  کرد سیاه

اما واژه آخر نبود و نیامد به چشم

او که می گویییم خدا

گفت :

برو بنویس برایم هزاران بار از رویش

ابلیس

کوچه باران

کفشهایم خیس خیس

خانه ام

پر از دود و لاشه هایی سوخته

و من

می نوشتم روی دیوار های خاکستر  گرفته

تنها منم

۲۵ فروردین ۱۳۹۳ ۲۲:۲۸

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید