اخبار

تاریکی

مهران شفیعی

تاریکی

به سیاهی چشم های من زل زده بود

من در این خیابان بی انتها

ادامه داشتم

 

لباس سفید پوشیدم

تا میان بازوانت گرم شوم

اما فریبم می داد

آتشی که مدام خاموش بود

 

زمان در آستینم گم شده بود

دو سایه

سرگردان

روی دیوار می شکستند

و من پای خود را می دیدم

که به یازده رسیده بود

خانه ام جمعه ی آشفته ایست

لیوان ها روی میز بودند

خدای من در لیوان جا نمی گیرد

سر می رود در باورهای من

 

پنجره را بستم

صبحانه آماده بود

۲۶ فروردین ۱۳۹۳ ۰۰:۰۳

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید