اخبار

قهوه‌خانه‏ى اشک

علی حیدری زاده

قهوه‌خانه‏ى اشک (شعری سه وزنی)

ساکت! که حکایتی بگویم

از یک سفر نجیب و جان‌سوز

از مرد مسافری که دیدم

درجاده‌ای از غروب یک روز

 

بر سکّوى قهوه‌خانه‏ى اشک

من بودم و استکان و او بود

سیگار غمى به زیر لب داشت

هر لحظه به دود آن مى‏افزود

 

با حسّ ششم مرا صدا زد

ناخواسته دل به سوى او رفت

امواج نگاه جستجو خیز

تا ساحل گفتگوى او رفت

 

آهسته مقابلش نشستم

از چایىِ آرزو به دوشش

یک جرعه درون استکان ریخت

یعنى که بیا بیا بنوشش

 

 

می‌گفت براى گفتگومان

یک پنجره تا غروب مانده

مى‏گفت مسافرى غریبم

از جاده‏ى بى‌جنوب مانده

 

 

در هر نفسش حضور ابرى

بغضش سفرى شکستنى داشت

در بقچه‏ى قلب بسته‏اش آه!

پیمان دلى گسستنى داشت

 

 

او شاعر شعر شوق شرقى

از نسل قبیله‏ى غزل بود

در فصل ترانه اشتعال و

عشقش به وسیله‏ى غزل بود

 

 

روزى که درون شعر هر کس

یک عشق فقط غریزه مى‏شد

او در غزل فریضه‏‌ى خویش

آیینه‏ى ریز ریزه مى‏شد

نان‌آور پینه‌هاى احساس

بى حرمت زن که نان نمى‏خورد

چون تکیه به کوه عشق مى‏داد

از زلزله هم تکان نمى‏خورد

 

 

آن غنچه‏ى خواهشْ‏آفتابى

سرخورده‏ى انتظار خود شد

بعد از دو سه فصل،امیدوارى

سرمازده‏ى بهار خود شد

 

 

در وسعت بى‌کران آن مرد

روزى که بتى نشست او مُرد

فرداى رقم نخورده‏اش حیف

در باد خطر چه زود پژمرد

 

 

خورشید بدون نور، چشمش

آینده‏ى سایه‏اش خیالى

تک ساقه‏ى خیس باور او

در شوق طلوعى احتمالى

 

 

مرغابى پیر چشم او باز

در موج، جنون زندگى داشت

از وضع دلش سؤال کردم

مى‏گفت که خون *زندگى داشت

 

 

در دل به نگاه خویش گفتم:

با این همه غم چه خوب مانده

در پاسخ من به گریه‏اى گفت:

از سیل فقط رسوب مانده

 

 

در حسرت آسمان چه مى‏سوخت!

او پلّه‏ى بى‌عبور خود بود

از هیچ کسى که بد نمى‏گفت

زخمى شده‏ى غرور خود بود

 

 

تَنْ تَنْ تَتَتَنْ تَتَنْ تنش چون

این شعر، چهارپاره مى‏شد

بین نفس و تولّد و مرگ

تکرارترین دوباره مى‏شد

 

زد زخم زمین غزل به نامش

از ثانیه‏ى عروج خود گفت

یک عکس گذاشت روى بغضش

از وزن پس از خروج خود، گفت:

 

چگونه‏ زخم زمین را به آسمان بدهم

به لحظه‌هاى شکسته تو را نشان  بدهم

سکوت سایه‏ى ما را پرنده پرپر کرد

مصمّم که از این پس دلى تکان بدهم

به اعتبار کدام اعتماد مى‏خواهى

                    به شاخه‏هاى هوس‏بازت آشیان بدهم

کدام رسم مروّت پسند خواهد کرد   

                      خطا  کنى تو  و من تا همیشه جان  بدهم

به این نتیجه رسیدم که بى نتیجه شده‏ست

                   دگر نخواه که در عشقت  امتحان بدهم

نفس، شراره، غزل، اشتیاق خندیدن

مردّدم   به لبم  از  کدامشان   بدهم

چه آرزوى  محالى هنوز مى‏خواهم

خطوط خستگى‏ام را  به استکان بدهم

 براى آب شدن‌ها بدون گریه‏ى ابر

اگر  که   یاد   ندارید؛ یادتان  بدهم 

 اگر  که   یاد   ندا...

                      اگر که یاد...

                                 اگر...ا..ا.. ..اگر..

 

سیگار غمش رسید آخر

ناگاه سکوت، پک نمى‏زد

من ماندم و استکان و قلبى

قلبى که دگر سبک نمى‏زد

 

در لحظه‌ی دیدن و شنیدن

اندیشه در استخوان من سوخت

بس مزمزه کردم این غزل را

از خواندن آن زبان من سوخت

 

در باور خشک من نگنجید

او تجربه‌ى خریده‏ام بود

پرواز نگاه خسته‌ى او

فرداى دل پریده‏ام بود

 

بر تیرک مرگ تکیه زد آه

از جاده‏ى بى جنوب پر شد

آنگاه که بست چشم خود را

آن پنجره از غروب پر شد

 

بغضی به دل شکسته‌‌ام گفت

افسوس از این زمانه داد از...

ناگه، نگهم به دستش افتاد  

دیدم که نوشته روی کاغذ

 

ساکت، بدن مرا پریشان نبرید

جز وقت غروب و زیر باران نبرید

من خاطره­ی  بدی از اینجا دارم 

تابوت مرا از این خیابان نبرید

 

۲۶ فروردین ۱۳۹۳ ۰۰:۴۰

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید