اخبار

قصّه‌ی پلنگ

علی حیدری زاده

 
 

گوشه‌ای تنها نشسته خسته می‌نالد پلنگ

روی بازویش شکسته خاطراتی از تفنگ

 

یک غرور تیزپا جا مانده از آهوی دشت

رفته بر عکس همیشه سوی بیشه لنگ لنگ

 

جرئتی که جنگلی از پنجه‌ی او می‌شکست

می‌کشد روی زمین از درد خود پیوسته چنگ

 

چشم او بارانی و در آسمان ذهن او

آرزوها مثل یک رنگین‌کمان رنگ‌رنگ

 

لحظه‌ای از خاطرش رد شد شبیه فیلم‌ها

صحنه‌ای که بوده او با شیرها در حال جنگ

 

هیبت کوه و هیاهوهای جنگل ناتوان

هیکلش را می‌کشید آهسته بر یک تخته‌سنگ

 

تشنگی خویش‌تن را بر لب یک چشمه برد

از جراحت استراحت کرد با لختی درنگ

پابه‌پای پارس از پهنای صحرا می‌تپید

لای نیزاری طنین زاری یک قلب تنگ

***

آسمان.، مرغابیان درحال کوچ و ناگهان

سایه‌ی دستان صیاّد و صدایی ، بنگ ، بنگ

 

پوستش را کنده و پوشیده چندی بعد از آن

آهویی در یک خیابان بی خیال این پلنگ

 

 

۲۶ فروردین ۱۳۹۳ ۰۰:۴۲

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید