اخبار

خنجر، بگو

علی حیدری زاده

خنجر، بگو حوالى آن سر چه مى‏کنى؟

آنجا نرو تو را به خدا هر چه مى‏کنى

 

امروز اگر که شرم ندارى و مى‏روى

فردا تو از خجالت مادر چه مى‏کنى؟

 

اى نیزه ماجراى به طوفان نشستگان

وقتى که سر گرفت تو با سر چه مى‏کنى؟

 

اى تیر دیده‏ایم تو را در گلوى شیر

در گردن لطیف کبوتر چه مى‏کنى؟

 

ساقى، بدون دست اگر خیمه‏ى عطش

گوید دوباره آب بیاور چه مى‏کنى؟

 

دریا، پس از نشستن امواج خون عشق

با ماهیان سرخ شناور چه مى‏کنى؟

 

طوفان، نخند از این‌که درختى به خاک رفت

با بذر خاطرات معطّر چه مى‏کنى؟

 

اى دل بگو مقابل خنجر اگر شوند

این زندگى و مرگ برابر، چه مى‏کنى؟

 

 دیروزیان فدایى امروزیان شدند

با خونشان بگو که برادر، چه مى‏کنى؟

 

تصمیم، ابتداى مسیر است و هیچ نیست

پایان راه، لحظه‏ى آخر چه مى‏کنى

 

 

۲۶ فروردین ۱۳۹۳ ۰۰:۴۳

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید