اخبار

خانه‌ی خاطرات

علی حیدری زاده

 

11/ خانه‌ی خاطرات   (نوستالوژی  در قالب شش پاره)

 

خانه‌ی خاطرات کودکى‏ام

بوى سیمان نداشت خشتى بود

پدرم عارف قبیله‏ى خاک

مادرم حورى بهشتى بود

خط به خط چهره‌ی شکسته‌ی‌شان

خطّّی از خطّ سرنوشتی بود

 

صبح‌ها با صداى ساز اذان

هر دو با هم  نماز مى‏خواندند

ربّنا اتناى دل را با

نغمه‏اى دلنواز مى‏خواندند

حضرت بی‌نیاز مطلق را

با تمام نیاز می‌‌خواندند

 

سر سفره، بساط صبحانه

نان احساس و یک دو خامه‏ى عشق

بر سپیده سلام مى‏کردند

زندگى کردن و ادامه‏ى عشق

جان من جان تو به جان شما

جمله‌ها جملگی چکامه‌ی عشق

 

 

مادرم با نوازش خورشید

گاوها را همیشه مى‏دوشید

پدرم بیل را که برمى‏داشت

تا سر ظهر داغ مى‏جوشید

کوزه‌‌ی آرزو گرفته به دوش

عشق را از قنات مى‌نوشید

 

 

خشکى شاخه‏ى درختان را

ارّه ارّه به خانه مى‏آورد

عصر هر جمعه بوى نان و تنور

شعله شعله زبانه مى‏آورد

بیشتر تا به ما غذا برسد

وقت خوردن بهانه می‌آورد

 

 

پدرم با تمام سادگی‌اش

رستم کشور خیالم بود

مادرم در جواب معنى عشق

بهترین پاسخ سؤالم بود

بر لبان پدر شکوفه‌ی مهر

بوده تا بوده خوش به حالم بود

 

 

«رستم آباد» من دل خاکش 1

ردّ گنجینه‏هاى او دارد

چهره‌ی کوچه‌ کوچه کوچه‌ی ده

چینی از چینه‌های او دارد

شاخه‏هاى درخت پسته هنوز

ارثى از پینه‏هاى او دارد

 

 

بر لب جوى آب کوچه‏ى ما

ظهر پروانه‏ها که مى‏خفتند

سایه‏ى زندگى خنک می‌ریخت

از درختى که (پَتْک) مى‏گفتند2

گاه سنگی در آب می‌افتاد

مثل گنجشک برمی‌آشفتند

 

 

بعضى از روزها و شب‏ها را

پیش مادر بزرگ مى‌‏ماندم

بر لبش چشمه چشمه سوره‌‌ی عشق

همدمش آیه آیه مى‏خواندم

گاه همراه ابر چشم ترش

بذری از آرزو می‌افشاندم

 

داشت قرآنى از زمان قدیم

مى‏گرفت استخاره‏ها‌ی زیاد

بود در اعتقاد مردم ده

دست او سال‌ها قرین مراد

شعر حافظ همیشه ورد لبش

بهترین نغمه‏اى که مانده به یاد

 

 

در هیاهوى ظهر تابستان

بچّگانه شلوغ مى‏کردیم

سر سفره عجیب مى‏چسبید

ماست‌هایى که دوغ مى‏کردیم

زیر این سایه‌سارخاطره‌ساز

زندگی پر فروغ می‌کردیم

 

 

کودکان دو کوچه دشمن هم

هر یکی‌شان تفنگ چوبی داشت

با خشابی پر از فشنگ کلوخ

جنگمان حسّ و حال خوبی داشت

سپرخشممان مقوّایی

آخرش صلح و پایکوبی داشت

 

 

نوجوانى و جوش جبهه و جنگ

دم‌به‌‌دم همدم تفنگم کرد

عطری از خون سرخ جبهه وزید

بر مشام من و پلنگم کرد

با نواى رحیل قافله‌ها

عاشق بچّه‏هاى جنگم کرد

 

 

مدّتى در جزیره‏ى مجنون

چشم «لیلى» همیشه «با من» بود

عشق  شیرینى خودش را داشت

روح فرهاد و تیشه با من بود

سبزه با(شی‌؛ می‌آیی) آنجا جنگ؟

شوقی از رشد ریشه با من بود

 

 

عرفات صفای دز شاهد 3

(زینلی حاجی مجیدی) بود  3

در همه حمله‌های ثارالله

(حاج‌علی) عارف شهیدی بود 5

سنگرش خانقاه آینه‌ها

او ابا الخیر بوسعیدی بود

 

 

 

 

عارفی که چنین وصیّت کرد

قاتل من، شبی شهیدم کن

زندگی کهنه کرده نام مرا

با شهادت بیا جدیدم کن

مرگ هم ناز می‌کند از ما

با دو شلّیک رو سفیدم کن

 

 

من تو را دوست دارم ای دشمن

مادرم داده این شجاعت را

حضرت حق اگر اجازه دهد

در قیامت به من شفاعت را

من شفیع توام بگیر اوّل

جان این مرد بی‌بضاعت را

 

 

من برای نجاتت آمده‌ام

سینه‌ام را ببین که آماده ‌ست

ماشه‌ات را شبانگهان بچکان

به شهادت رساندنم ساده ست

صبح فردا تمام گردان دید

عارفش توی معبر افتاده ست

 

جمع سیمرغ‌ها پریده و من

مرغکی مانده و پریشانم

حاج‌علی‌جان، شفیع من هم باش

من هم از بچّه‌های گردانم

روز پروازمان مناسب بود

وای از نقص عضو ایمانم

 

 

از (امینی) بگو چه می‌دانید؟ 6

رود روحش نثار دریا شد

بی عصا با عبور از اروند

باعث خیرگی موسی شد

موج‌ها را قسم به زهرا داد

خیبر رودخانه‌ها وا شد

 

 

آنچه والفجر هشت را مشهور

کرده تنها تب مبارزه نیست

عشق شد شب‌شکن میانه‌ی موج

این بجز ماجرای معجزه نیست

چون شهابی سری سرود آن شب

جان سپردن برای جایزه نیست

 

در فضایى چنین اهورایى

طبع من جرعه جرعه شاعر شد

با نسیمى که آمد از مشرق

عطر احساس من مسافر شد

قصد کردم که محتشم بشوم

حکم شاعر شدن که صادر شد

 

 

کربلایى غزل که مى‌آمد

سینه مى‌زد شبانه دیوانم

عشق را قطره قطره مى‏انداخت

(حضرت آسمان) به لیوانم  6

برخی از خاطرات من این بود

آخر قصّه را نمی‌دانم- . (ادامه در جلد نخست اذان شعر

۲۶ فروردین ۱۳۹۳ ۰۰:۵۰

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید