اخبار

بخشی از منظومه ی حضرت آسمان ( تاریخ منظوم اسلام )

علی حیدری زاده

 

بخشی از منظومه ی حضرت آسمان ( تاریخ منظوم اسلام )

بهترین داستان «به نام خدا»

«قل اعوذ برّب ناس» و «فلق»

خوانده‏ام قرن‏هاى قبل از این

در کتاب دلى بدون ورق

 

سال تاریخ ساز عام‏الفیل

کوه در ابتداى دامنه بود

آرزو با غروب عبداللّه

زندگى‌خواه بطن آمنه بود

 

آسمان در لباس مامایى[1]                                                                                                                                          

ثانیه‌دار فصل زایش او

درد در انتظار تابیدن

پشت ابری‌ترین نیایش او

 

حسّ مادر شدن که صاعقه زد

گریه‏ى نیمه‌شب طلوعش بود

طاق‏ها را به لرزه درآورد

این فقط نقطه‌ى شروعش بود

قاصد آسمان چهره‌ى او

وقت نامیدنش مردّد شد

در نسب‌نامه‌ی قبیله‏ى عشق

بهترین نام او محمّد شد

 

او که در ابتداى خندیدن

شیر در سفره‏ى ولیمه نداشت

در مسیر ظهور کودکى‏اش

دایه‏اى هم به‌جز حلیمه نداشت

 

گردش روزگار تنهایى

بود هم‏صحبت قدیمى او

مادرش پرگشود و کامل شد

قصّه‏ى غصّه‏ى یتیمى او

 

هر نگاهش هزار و یک یوسف

روزگارى که شهر، گرگش بود

مدّتى در زمان قحطى عشق

سایه‏بانش پدر بزرگش بود

 

 

سایه‌ى سایه‌بان او کوتاه

بار دیگر زمان آهش شد

بس که از چشم او غزل تابید

کوه ابوطالب نگاهش شد

سال‏ها را درون خود مى‏ریخت

از لبانش صدا  نمى‏آمد

برّه‏ى قلبش از حوالى کوه

با شبانش شبانه مى‏آمد

 

در خیابان سمت کعبه نبود

هیچ همسایه‏اى براى دلش

مثل اصحاب کهف خاطره‌ها

غار شد دایه‏اى براى دلش

 

بود تنهاترین ستاره‏ى شهر

عشق وقتى به این نتیجه رسید

در بهار ظهور آینه‌‌‌ها

موسم دیدن خدیجه رسید

 

بوسه‏ى آسمان نصیبش باد

چشم اگر این‌چنین وسیله شود

مى‏تواند به یک نگاه لطیف

ساربان دل قبیله شود

 

سال زیباترین تجارت او

اعتماد آمد و امینش کرد

اوّلین کاروان که حرکت کرد

مرد رؤیاى سرزمینش کرد

شد عزیز دل اهالى نور

عشق، دنیاى بهترى دادش

هم جمالى جمیل و جنجالى

هم زلیخاى بهترى دادش

 

زندگى در نگاه او زیبا

آبى و سبز و ارغوانى بود

خنده را فرش کوچه‏ها مى‏کرد

او که سلطان مهربانى[2] بود

 

خلق و خویش بهانه‏ى خلقت

نقطه‏ى عطف آفرینش بود

بین خورشید و کهکشان و زمین

چشم او آفرین‏گزینش بود

 

در غروبى که قلب مردم شهر

لات و عزّى و... یا هبل مى‏شد

در حرا با حرارت« اقراء »

خاتم بهترین غزل مى‏شد

 

دوره‌ى غنچه‏هاى خنده به‌گور

عصر اندیشه‏هاى قحطانى

درافق شاعرانه ظاهر شد

ابرى از آیه‏هاى بارانى

آسمان از نزول زلزله‌خیز

کوه را با کرشمه جارى کرد

شبنم شعله‌نوش بادیه را

از لبش چشمه چشمه جارى کرد

 

اوّل آیینه‏هاى نور حرا

یک زن و یک پسر که مى‏دانید

هر دو در انعکاس او بودند

لایق از هر نظر که مى‏دانید

 

جاده‏اى شد ولى بیابان‏گرد

خنده‏ى خارها به پایش رفت

چند سالى سکوت و بعد از آن

رود هم تا لب صدایش رفت

 

در چنان خشکسال گندم سوز

عشق از ابر خود نتیجه گرفت

چشمه‏اى را به او سپرد امّا 1

در مقابل از او خدیجه گرفت

 

خشم‏ها در خیالشان این بود

عبرتش ضجّه‏ى سمیّه شود

حاکم قلب‏هاى مردمِ ترس

تا همیشه بنى‏امیّه شود

دشنه‏ها تشنه‏کام کشتن او

فتنه‏اى شد به‌پا ولى خوابید

هیبت آسمان تعجّب کرد

شب که در جاى او على خوابید

 

روز پرواز و کوچ چلچله‌ها

جاده‏ها قاصد مدینه شدند

عنکبوت کبوترى حتّى

راویانى در این زمینه شدند

 

 

من چنین قصّه‏اى نمى‏گویم

نخل‏ها شاهدان تاریخند

غیر از این دفتر و قلم حتّى

تیغ‏ها هم زبان تاریخند

 

هجرت آبستن حوادث سخت

جاده‏اش خندق و احد بودند

موج‏ها در میان اقیانوس

ناخدایان به فکر خود بودند

 

شب ، شب شوم خشم ظلمانى

ماه با بدر خود شکستش داد

آسمان بهترین پیاله‏ى نور

درهمان لحظه‏ها به دستش داد

جنگ، چنگ و چکاچک شمشیر

اوج جنگش کنار خندق بود

ذوالفقارش اگر نبود آن روز

عشق در آسمان معلّق بود

 

 

 

خیبر قلب‏هاى طایفه را

با على با یکى دو غمزه شکست

اشک او را ‌‌‌‌ز دیده جارى کرد

احدش که بدون حمزه شکست

 

بعد از آن در شبانه‏اى مشهور

کهکشان شد مسیر پروازش

تا بشوید نگاه خود را در

چشمه‏ى آیه‏هاى اعجازش

 

از شب دعوت خصوصى عشق

ماجرایى پر از معمّا ماند

جایى از آسمان ممنوعه

جبرئیل از عروج او جا ماند

 

قبله در قلب قصّه‏هاى خودش

قبل از این قصّه‏ى عجیبى داشت

دوّمین قاصد قبیله‏ى عشق

روز میلاد بى‏رقیبى داشت

دختر کعبه با تبى آن روز

در خودش مادرانه مى‏تابید

قبله قلبش پر از تپش شده بود

مکّه تا نیمه شب نمى‏خوابید

 

خاک آن خانه‏هاى خواب‌آلود

بود نامحرم تولّد او

خانه‏ى لطف آسمانى شد

شاهد اوّلین تشهّد او

 

لحظه‏هاى توّلد آن شیر

لحظه‏هاى توّلدى ازلى

ناگهان غرّشى شکفت آنگاه

دو لب کعبه باز شد که: علی

علی علی علی علی علی علی

علی علی علی علی علی علی

علی علی علی علی علی علی

علی علی علی علی علی علی

علی علی علی علی علی علی

علی علی علی علی علی علی علی علی

 

 مثل لبخند حضرت عیسى

روز میلاد پر سؤالى داشت

گر محمّد نبود و اعجازش

بود پیغمبر، احتمالى داشت

 

زیر چتر خودش گرفت او را

تا که خورشید آسمان بشود

تا که در روزگار عریانى

عشق گرمش لباسمان بشود

 

زیر چتر نبى بزرگ شدن

این سعادت به هر کسى نرسید

تیرها راز پا در آوردن

با عبادت به هر کسى نرسید

***

عید هر روز عاشقان چندى

خنده‏ى خاتم رسل شده بود

بر لبانش حضور نام على

اوّلین غنچه‏اى که گل شده بود

 

 

آن بهار جمیل جاویدان

حرف پروانه را  به گل زده بود

دست آیینه‌دار محفل عشق

بین خورشید و ماه پل زده بود

 

آسمان ها على على‌گفتتند

موسم التهاب فاطمه بود

خنده‏ى ذوالفقارى چشمش

بهترین انتخاب فاطمه بود

    

چشمشان چشمه‌سار آرامش

دستشان شاخه‏اى پر از فانوس

در خیال على قدم مى‏زد

دختر موج‏هاى اقیانوس

 

صبحگاه بلوغ پنجره‌ها

حاصل وصلشان دو شبنم شد

عشق از دیدن حسین و حسن

ماه بارانى محرّم شد

 

 

آسمان در زمان سجده‏ى خویش

آن دو را روى شانه‏اش مى‏برد

دستشان را گرفته و با خود

گاه‏گاهى به خانه‏اش مى‏برد

 

در جهان این دو کودک غزلی

غنچه‏ى دلبرانه‏اش بودند

با نگاهى به آن دو مى‏خندید

ماه وخورشید خانه‏اش بودند

 ***

بعد از آن انفجار آغازین

که زمین گرم رفت و آمد شد

چرخ زد چرخ زد هزاران سال

تا شب هجرت محمّد شد

 

از همان ابتداى هجرت نور

فتح مکّه همیشه در نظرش

آمد از ارتفاع شانه‏ى کوه

هر بتى خشم تیشه در نظرش

 

 

سال‏ها بعد از آن که آمد و رفت

کعبه با چشم او زیارت شد

با عبور قدوم قافله‏اش

جاده گنجینه‏ى سعادت شد

 

سنگ‏های مسیر او  رفتند

در سکوتى فراتر از ضجّه

تلخى خاطرآتشان این بود

روزى از روزهاى ذى‏حجّه

 

غار بود و غروب و غربت و غم

آخرین لحظه‏هاى حج شده بود

خاک از التهاب مى‏جوشید

جاده از رنج او فلج شده بود

 

در حرا هاله‏ى حرارت بود

آسمان با عصا قدم مى‏زد

خاطراتش سراسر آتش‏خیز

سر به آن سوتر از حرم مى‏زد

 

رفتن این‌دفعه رفتنى سنگین

آخرین رفتن محمّد بود

بین خوابیدن و نخوابیدن

چشم خورشید هم مردّد بود

 

گونه‏اش لحظه لحظه دیگرگون

بر لبش ذکر یا على مى‏رفت

                              علی علی علی

کعبه با سعى پرصفا مى‏گفت

در کنارم بمان (ولى) مى‏رفت                             

                                  ولى ولى ولى

روز دیگر که حاجیان رفتند

جایى از جاده‏ها جدایى بود

ردّ پاها به خاک مى‏گفتند

این که هر قافله کجایى بود

 

صحبت از ساربان آینده

ناقه‏ها بى‏خبر خبر گشتند

بس که این اتّفاق جالب بود

جاده‏ها رفته ‌‌رفته برگشتند

 

 

دست خورشیدیان قلّه‏ى عشق

رفت بالا غدیر خم شده بود

در دل خاکیان افلاکى

لحظه‏ها سبز و غصّه گم شده‏ بود

 

حضرت آسمان چنین‏فرمود:

رودهـا پـاره‏هاى دریایند

لحظه‏اى هم اهالى مرداب

سوى آبــى شدن نـمى‏آیند

 

سوره‏ى عشق و عترتم ابدى

در کنـار قـبیله مـى‏ماند

بى‏حدیث حماسه‏ى ثقلین

دل بــدون وسـیله مــى‏ماند

 

با کلید تبسّمى ازلى

بــاب علم مــدینه را وا کرد

قطره قطره درون خود لرزید

تا نــگاهى ‏به ســوى فردا کرد

 

 

پاره شد برگه‏هاى آن تقویم

تا که آمد شب فراموشى

ماه در خانه دل‏شکسته نشست

آسمان شد دچار خاموشى

 

در لقب گر چه بود اقیانوس

مدّتى موج از او جدا کردند

کشتیـان جــزیـره‏ى دل را

بر سر صخره‏ها رها کردند

 

قافله قفل غفلت قابیل

روى قلب قبیله‏ها مى‏کاشت

او ولى هسته‏هاى بغضش را

لابه‏لاى نخیله‏ها مى‏کاشت

 

فیلبانان اگر چه ترسیدند

از نگاه پراز ابابیلش

فرصت کعبه‌سازى‏اش کم ‏بود

تا کند جاودانه تکمیلش

 

کینه‏ها در ستیز ایمانش

نهروان را پر از جمل کردند

حیله‏ها در مصاف قرآنش

عین صفّینیان عمل کردند

 

مالک ذوالفقار احساسات

در ابوذر دل کمیلى کاشت

ریخت در خانه‌ى خدا خونش

چون به لیلاى مکّه میلى داشت

***

مدّتى نقشه‏ى زمین، صد‌‏رنگ

فصل نیرنگى معاویه شد

عفو کن عفو کن که آوردم

بدترین واژه‏اى که قافیه شد

 

سالیانى میان سجّاده

عمرو عاص از نگاه او مى‏ریخت

روى دست خیانت‏ برخی

سکّه‏هاى گناه او مى‏ریخت

 

نسل آیینه رو به نا بودى

سنگ‏ها برده‏هاى او بودند

جُعده‏هاى جنون جاهل جنگ 3

در پس پرده‏هاى او بودند

 

اشک و خون جگر، گواه على

بعد از او نوبت حسن شده بود

صلح اگر در میان نیامده بود

نسل آیینه ریشه کن شده بود

 

سال‌ها در هجوم این همه غم

عشق در خانه‏اش غریب افتاد

با وجود شکوفه‏هاى نجیب

سنگ در خاطرات سیب افتاد

 

باغ را آنچه از نفس انداخت

داغ هم‌دستى مترسک بود

زهر دادن به یادگار على

فتنه‏ى بدترین عروسک بود

 

دیدن لحظه‏هاى زهر‌آلود

کربلاى نگاه قاسم بود

آنچه تاریخ از آن حکایت کرد

بدترین شیوه‏ى مراسم بود

 

 

دزدها ناشیانه مى‏بردند

تشتى از تکّه‏هاى یاقوتش

حیله با گریه مى‏نشاند آن روز

تیر در امتداد تابوتش

 

 

زندگى قرن‏هاى طولانى

ساکن بقعه‏ى بقیعش کرد

خاک بى‏ارزشى که آنجا بود

نام او آمد و رفیعش کرد

 

از شنیدن نگو که خسته شدیم

تازه این ابتداى قصّه‏ى ما است

نیزه و خنجر و گلوى حسین

نوبت گریه‏هاى قصّه‏ى ما است....

 

آسمان را که کربلا کشتند

یک پرنده در آن میان باقى

در حریم حرارت احرار

نینواى پدر شد و ساقى

 

 

گریه‏ام آشناى سجّاد و

قلب من کوچه‏ى پریشانى

بعد از این عاشقانه مى‏گویم

مثل ترکیب‌بند کاشانى

 

وارث صبح سرخ اکنونم

من به خون ستاره مدیونم

 

مسکنم سایه‌سار ثابت کیست؟

غرق اندیشه‏هاى مظنونم

 

آى مولاى اشک و سجّاده،

مدّتى کرده‏اى دگرگونم

با اجابت بیا که مى‏خواهد

نور عشق تو را شبى‌خونم

 

بس که نامحرم خلوص توام

عمرى از خیمه‏ى تو بیرونم

 

نام تو با بقیع باقى ماند

من که در نام خویش مدفونم

 

این که در شرح ماجراى غمت

فرصتم دادى از تو ممنونم

 

بهتر است از دلت طلوع کنم

اوّل از کربلا شروع کنم

 

خنجرى غنچه را غضب مى‏کرد

آبرو گریه بر عرب مى‏کرد

 

گرگ هم شکوه داشت از مردم

شرم از این همه لقب مى‏کرد

 

روز داغ پرنده‌سوزان بود

آب، خود را ابولهب مى‏کرد

 

غیرتى با طناب سرخ رگش

برق شمشیر را ادب مى‏کرد

تا قدم مى‏گذاشتى بیرون

خیمه از دورى تو تب مى‏کرد

 

با تمنّا تمامى تاریخ

طول عمر تو را طلب مى‏کرد

 

نام سبز تو را به اسماعیل

کُندى دشنه منتسب مى‏کرد

 

حافظ نسل عاشقان بودى

عشق، خواهش به این سبب مى‏کرد

 

بعد از آن گر یتیم چشم به راه

روز را نان نخورده شب مى‏کرد

 

کیسه‏اى زیر شرم شانه‏ى تو

لحظه‏ها را پر از رطب مى‏کرد

 

ما رطب خورده‏ى نگاه توایم

عاشق خاک سجده‌گاه توایم

 

جاده‏ها از تو نام مى‏بردند

بویى از انتقام مى‏بردند

 

غنچه‏هاى قبیله‏ى گل را

دست‌هاى حرام مى‏بردند

 

شعله‏ها بود و پرْ پرستوها

سهم خود هر کدام مى‏بردند

 

خاطرات بریده‏ى خود را

بعد از آن قتل‌عام مى‏بردند

 

مطمئنّم که با تبّرک خاک

مُهر خود را به شام مى‏بردند

 

مُهر وقتى سرِ بریده شود

آیه‌ی عشق از آن شنیده شود

 

تجربه کرده‏اى کبوتر را

بهترین زخم سرخ پرپر را

 

آرزوى تو این که با خونت

مى‏بریدى گلوى خنجر را

 

یا مى‏آوردى از حوالى آب

دست‏هاى پر از برادر را

 

دیده‏ى تشنه‏ى تو مى‏نوشید

اشک‏هاى یتیم خواهر را

روح تو مى‏کشید بر دوشش

سال‏ها سایه‏هاى بى سر را

 

تا بگیرد صداى تیغ لبت

انتقام گلوى اصغر را

 

با زبانت به جنگ مى‏بردى

بهترین واژه‏ى دلاور را

 

ارث تو تیغ و خون و سجّاده‌ست

بیش از این اتفاق افتاده‌ست

 

در تو صدها نگاه بارانى‌ست

موجى از سجده‏هاى طولانى‌ست

 

آى دریا بگو به ساحلیان

سرنوشتت چرا بیابانى‌ست؟

 

شهرِ بانوى عشق تو اینجاست 4

شهر خورشیدهاى عرفانى‌ست

 

با تو احساس مشترک داریم

نیمى از ریشه‏ى تو ایرانی‌ست......

 

            



[1] - با تلفّظ یاى نکره

[2] -  با تلفّظ مهربانى: مهربان بودن

۲۶ فروردین ۱۳۹۳ ۰۰:۵۶

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید