اخبار

اسب غمگین و بی سوار آمد

مهدیه ابوصالحی

اسب غمگین و بی سوار آمد                                          

 

دختری توی شعرهای من است

گیسوانش به دست باد رهاست

چشمهایش دو گوی سرگردان

غم دنیا درون شان پیداست

 

کوله بارش پر از پریشانی ست

آسمان از دلش خبر دارد

حرف هایی که می زند حتی

به دل سنگ هم اثر دارد

 

غربت بی کرانه ی خود را

می سپارد به دوش نخلستان

از دو چشم قشنگ او هر شب

می چکد قطره هایی از باران

 

هرگز از یاد او نخواهد رفت

روزهایی که با برادر بود

روزهایی که بی پدر می شد

خسته از جنگ نابرابر بود

 

صحنه ی بعد عصر عاشورا

اسب غمگین و بی سوار آمد

دختر ماه قامتش خم شد

پیش چشمش زمانه تار آمد

 

نخل بی سر که بر زمین افتاد

کربلا کربلا دلش خون شد

از نگاهش فرات می لرزید

از نگاهش فرات مجنون شد

۲۶ فروردین ۱۳۹۳ ۰۴:۱۱

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید