اخبار

چشم ها و دست ها و ناگهان

مهدیه ابوصالحی

چشم ها و دست ها و ناگهان

 

 

گیسوان نخل می خورد تکان

چشم های خسته روبه آسمان

تیر می رود درون چله ای

تا بگیرد این قبیله را نشان

این قبیله مثل سنگ و آهنند

حرف تان نمی رود به خوردشان

تیرتان رها شده گمان کنم

گیر کرده در سه تیغه ی زمان

اشک های توی چشم خواهرت

صبر را گرفته از تو بی گمان

باز هم صدای العطش رسید

از میان خیمه های دختران

یک فرات پیش روی چشم توست

یک فرات و دشنه های بی امان

آب لحظه لحظه روسیاه تر

صبر می کنیم عمو،نرو، بمان

روبروی شط نشست و مشت کرد

آب یک نفس نمانده تادهان...

 لحظه های سنگی و سکوت محض

مشک آب و دست های پر توان

چشم های پر امید کودکی

می دود به سمت ساقی جوان

آه ای خدا چقدر عمق داشت

چشم ها و دست ها و ناگهان!

بازوان تو به روی خاک و مشک،

را تو می کشی هنوز با دهان

دامنی پر از بنفشه می وزد

لحظه ی پریدنت به آسمان

۲۶ فروردین ۱۳۹۳ ۰۴:۱۲

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید