اخبار

خاکستر دلتنگی

مبین اردستانی

خاکسترِ دلتنگی

 با دست خود نوشید شاعر شوکرانش را

نه! مرگ هم حتی نمی‌فهمد زبانش را

 

هر کس که بود، او با سیاوش رد شد از آتش

«سوگند» نه، با عشق پس داد امتحانش را

 

خورشید را نوشید  کوهی از لب دریا

پاشید بر هفت‌آسمان آتشفشانش را

 

خاکسترِ دلتنگی‌اش فوارۀ خون بود

آتشفشانی که به لب آورد جانش را

 

«از زمزمه دلتنگ بود از همهمه بیزار»*

بستیم ما با خشت افیونی دهانش را

 

«شاعر تو را زین خیل بی‌دردان کسی نشناخت»**

تا پر کند از چشمهایت استکانش را

 

من کیستم؟ باید برای تو غزل می‌گفت

حافظ که در شعر تو پیدا کرد آنش را                    مبین اردستانی

*    و   **

 از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم

و

شاعر تو را زین خیل بی‌دردان کسی نشناخت

تو مشکلی و هرگزت آسان کسی نشناخت

حسین منزوی

۲۶ فروردین ۱۳۹۳ ۰۴:۴۵

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید