اخبار

بگذار دلم قصه بگوید به تو اکنون

رامین عرب نژاد

بگذار دلم قصه بگوید به تو اکنون

ای چشم تو آئینه‏ی اسکندر مقدون!

 

ای پلک تو سرنیزه‏ی چنگیز مغول! ای

گیسوی تو سرلشکر شب‏های شبیخون!

 

چشمان زلیخاییِ تو می‏کشد اینک

صد یوسف سودا زده در معبد آمون

 

فرهاد شدم، تیشه بده، سنگ بده، کوه...
تا قصر بسازم به تو از قامت گردون

 

دریا شده‏ای، غرق کن این قایق ما را

تا بوسه زنم بر تن‏ت ای آبیِ جیحون!

 

یکباره مرا ماهی این آب ببلعد

دیگر نروم از دل دریای تو بیرون

 

القصّه که با قصه‏ی آن، حضرت حافظ

تلمیح کند یک غزل (افسانه‏ی ‏افسون)

 

با وزن غمت سینه صدا می‏زند اینک

مفعولُ مفاعیلُ مفاعیلُ فعولون

۲۶ فروردین ۱۳۹۳ ۰۹:۰۴

اظهار نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید