اخبار

تو...

مجید طاهری

تو...

تو را شب ها صدا کردم نبودی

سحرگاهان دعا کردم نبودی

بدور خانه ات گشتم شب و روز

بلبهایم چو نی آواز جانسوز

صفا و مروه را با سر دویدم

سر خود را چو قربانی بریدم

سراغت را ز هر حاجی گرفتم

نشانت را چو محتاجی گرفتم

بسوی اسمان پیغام دادم

برای دیدنت انعام دادم

ولی انگار تو انجا نبودی

میان خانه ات با ما نبودی

دگر از دیدنت نومید گشتم

شبی از بودنت نومید گشتم

بدل گفتم در این عالم یتیمی

اگرچه ادمی اما رجیمی

دلم از داغ این غصه چنان شد

که پایم سوی بتخانه روان شد

چو می رفتم بدیدم طفلکی خرد

بسوی خانه ای یک جعبه می برد

چنان باری بروی شانه بسته

  که تا زانو تمام جان شکسته

بسوی او برفتم با دلی جوش

شدم همچون غلامی حلقه در گوش

نوازش بر سر و دوشش کشیدم

بناگه در دلم حسی چشیدم

 

تو را در قلب خود احساس کردم

دوباره دیده را حساس کردم

چه ها دیدم، تو در قلب یتیمی

میان خنده های یک نسیمی

میان بوته زاران خانه داری

درون هر دلی میخانه داری

تو را در بوی گلها می شود دید

تو را هر جای دنیا می شود دید

۲۶ فروردین ۱۳۹۳ ۱۰:۳۲

اظهار نظر

میانگین امتیاز کاربران: 0.0  (0 رای)

امتیاز:
 
نام فرستنده:
پست الکترونیک: *  
نظر: *
 
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500